۱۳۸٥/۱۱/٩
که گذشت از سر ما هرچه که بود ...

من چند روز است همین جا گوشه‌ي اتاقم یک نمازخانه‌ی شخصی درست کرده‌ام. توی نمازخانه‌ام آرام می‌گیرم می‌خوابم. این نمازخانه با آن یکی‌ها خیلی فرق دارد. اینجا فقط باید خوابید. بعد خواب می‌بینم دارم نماز می‌خوانم. خواب می‌بینم دارم می‌روم سفر. خواب می‌بینم دارم از بالای ساختمان بلندی پرت می‌شوم پایین. خواب می‌بینم دارم آهنگ " پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت " گوش می‌کنم. خواب می بینم خانوم زر نشسته آن گوشه برای یک کسی که معلوم نیست لالایی می خواند. خواب می‌بینم که خواب‌هایم یادم می‌ماند. یادم می‌ماند که مدت‌هاست چیزی برای از یاد بردن ندارم. از خواب می‌پرم و می‌بینم که پابرهنه پله‌ها را تا نیمه پایین رفته‌ام.

یک دستم را توی جیبم می‌کنم و برمی‌گردم بالا، برمی‌گردم توی تخت و یادم می‌آید من هیچوقت یک نمازخانه‌ی کوچک به سبک مدیسی‌ها توی اتاقم نداشتم که خانوم زر کُنج ش بنشیند لالایی بخواند و از آن طرف صدای بوق ماشین‌هایی بیاید که می‌دانم حوالی‌ش راه ماشین رو ندارد. نمی‌دانم خوابم را می‌فهمید. از آن خواب‌ها که آدم باورش می‌شود که گوشه‌ی اتاقش نمازخانه دارد که ...

+ نوشته شده در ٧:٠٩ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي