۱۳۸٥/٧/٢٢
تيت زائوئيه استانسکو رفته ماماليگا بپزه ...

 

0-:{

اون قدیما که هنوز آداب همساده گری اینقدر ته نکشیده بود، یه همسایه داشتیم، قیافه دخترش همچین شکلی بود. شبیه این در و داف ِ قَجری. از آکولادی که روی پیشونیش قبل از چشماش - که سفیدی و سیاهیش خیلی از هم متمایز بود - باز کرده بود، بگیر تا گردی صورتش. چند روز پیش، صبحی تو تاکسی، یه خارجیه سوار شد که به فارسی مزین به لهجه ی روسی به راننده یه چی گفت که یعنی تجریش. یاد ِ خانوم آکولاد افتادم، از بازی روزگار بود یا علاقه ی شخصیش نمیدونم، که رفت و تور لیدر شد به یُمن ِ زبون روسی که خونده بود و فرانسه ای که دست و پا شکسته حرف میزد. یه روز مادرش به مادرِ اون یکی دختر همسایه مون گفته بود که یه ژ ِنتِرمن (جنتلمن رو اینطور ادا می کرد) از آکولادش خواستگاری کرده. طرف روس هم بود. خانوم آکولاد بعد از طی تشریفات به عشق سن پترز بورغ و اُدسای رویایی دست در دستِ مرد افرنگی گذاشت و رفت. چند سالی بود ندیده بودمش، امروز  زنگ زدم بابت پیگیری ِ امور مروبط به فضولی که خانوم والده ش از پشت تلیفون فرمودن: "  آنا الان رومانیه، مدیر یه هتله ". بعدش یکی دیگه از آنتن های محل که نسبت ِ دوری هم با کتابای کتابخونه ی من داشت، خبر داد: " دوسالی رفتن روسیه بعدش یه بار اومده بود ایران که البته اکولاد سرجاش نبود، موهاشم بلوطی کرده بود به ادای دخترای روس ... " پیش خودم گفتم شاید پشت پلکاشم یه کم پف دار کرده باشه. " ...بعدش هم طلاق گرفته و رفته رومانی، حالا فک کنم رِسِپشن هتله، مادرش هرچی اصرار میکنه بیاد ایران میگه نه." پیش خودم گفتم لابد میخواد این دفه از اون جلیقه دامن گلدوزیا بپوشه و جوراب بافتنی بپوشه و از اون کفشا که بندشو تا زیر زانو دور ِ پا می پیچن بپوشه و یکشنبه ها بعد از رقص هورا با یکی بره روی تپه. احتمالن اسمشم به « تيت زائوئيه استانسکو» يي، چیزی تغییر داده باشه.

یارو تجریش پیاده شد، یادم رفت بپرسم آکولادِ ما رو میشناسه یا نه؟!

+ نوشته شده در ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي