۱۳۸٥/٧/٢٠
یکی بود، هيچکس نبود.

نوشتن که مشق می کنم از لابلای حرف های هر روزه ام سُر می خوری روی دفتری که ندارم و گم میشوی لای دکمه های کیبوردم که لای تک تک ِ شان یک اتفاق ِ ممنوع را پنهان کرده ام. مشق که می کنم هربار هزار بار غلط می کنم و انقدر سبک ِ اشتباهاتم را دوست دارم که همانطور ده بار ده بار غلط مینویسمشان و می گذارم لابلای این عقربه های تنبل وُول بزنند، جولان بدهند، پشت ِ حرفهای گُنده گوزی روشنفکری پنهان شوند و من فکر کنم هنوز می شود روی ارتفاع هفت سالگی بند بازی کرد. آن وقت من هی زن می شوم و تو و آن بقیه هی شوهر و من می نشینم کنار قابلمه و بشقاب پلاستیکیم و شما با سه چرخه هایتان می روید سَر ِکار و من روی آن لنگه پای عروسکم که از بس خم و راستش کرده ام هرز شده، یک شاخه گل چارپر می کشم و هی نگران تمام شدن ِ بیسکوئیت هایی می شوم که برای شام و ناهارمان تقسیم کرده ام و می شنوم؛ یک نفر قصه که دارد تعریف می کند، کلاغه به خونه ش نرسیده می شود.

و دلتنگِ کلاغ کوچکم می شوم که روی سیم آخر ایستاده بود و پرواز ِ جفتِ بالغش را تماشا می کرد که همان وسط مَسَط های آسمان میانبُرش را پیدا کرد و ناغافل رفت و قصه همانطور پا در هوا ماند. کلاغم به بُن بست رسیده و معنی انسداد این آسمان های محدود را خوب می شناسد. حالا قصه که خوب شروع نشد، دستم را لای همان صفحه های جسور ِ گاه و بیگاهم جا می گذارم که نشان از وقت هایی بودند که از بی حوصلگی، سردردم را لابلای بالشهای خوابم فریاد می زدم. کلاغ اما مردّد می پرید.

قصه انگار همینطوری کش می آید تا خانه ای که هیچکس نمی داندش. نمی دانی؟ هرچقدر هم که بیراهه ترین راه ها را رفته باشی و بی خودترین شبها را به یُمن ِ انزوا از سر گذرانده باشی و جمجمه ات از فرطِ قارقار بی صدا ترک برداشته باشد، باز عادت می کنی. انقدر که این زندگی ساز ِش را بر همه چیز چیره می کند و سر آدم را محکم به سنگ می کوباند که حتا درد هم نگیرد. قصه که به آخر هم حتا نه، به وسط هایش برسد می بینی همین گارانتی خشن ِ سر به سنگ خوردن اش هم تکراری می شود، آن وقت تو می مانی و قصه ای که از تو تعریف می شود و به کلاغی که بی تاب وسط آسمان، پرواز که نه، گیج می خورد، تاب می خورد و تمام ِ قونین ِ سخت مُعذّب را که یک روز تمامشان را گریخته، یکهو سر می کشد بالا، تمام نمی شود؛ به سلامتی عمو جغد شاخدار! کلاغم را دوست میدارم که هنوز عادت نکرده به عادت کردن.

روزگار غریبی که نه، روزگار بیخودی ست نازنینم. اصالت ِ آدم ها را می چپانند لای شناسنامه و مهارت عشق ورزیدن را میزان حَشَریت تعیین می کند. هی موهام را در باد رها می کنم وُ هی ناشی بازی در می آورم و فاحشه  های خیابان خیطم می کنند. حالا بیسکوئیت ها روی دستم باد می کنند و سعی می کنم زودتر بزرگ شوم تا برای سردردهایم ماشین بخرم که وقتی دردِ معده به سرم میزند، روی پدال گاز فشار بدهم وُ تا بزرگراه های نیمه کاره گاز بدهم وُ تا آخر عمرم هم نفهمم برای چی این کلاچ را با دنده فامیل کرده اند؟! خُب تقریبن ناگوار است اما جز چندین و چند نفر، هیچکی دختربچه ی هزار و بیست و هشت ساله را دوست ندارد که لابلای کلمه ها زندگی می کند و التهاب بوسه های هول هولکی و یواشکی را لابلای همین دکمه ها خاکستر می کند و هر روز می نشیند پشت میز اداره، به همکارش صبح به خیر می گوید، و سعی می کند غصه های کوچکش را لابلای همان پرونده های قطور جا بگذارد: اوه اوه! نهصد ملیون فقط مغازه شه بی پدر! تا یادش برود کسی انگار دیروزها بود جواب ِ سلامش را که در هوا رها کرده بود، پس داده و باید یادش مانده باشد که وقتی صبح مقنعه اش را روبروی آینه مرتب می کند، باید توی دلش مواظب اتفاق ِ کالش باشد و همانجا نگران ِ عمو جغد شاخدارش باشد که تاریک ِ لانه اش را بیشتر از بَنِر دوست دارد وُ همان مقدار کم هم حرف نمی زند.

حالا هرچقدر هم پیر شده باشی، هرچقدر هم هزار و شش ماه از آن اتفاق گذشته باشد که نامتناسب ترین آدم ها را به هم وصل می کند، هرچقدر هم که محدودیت ممنوع می کند، روی همین ارتفاع ِ هفت هشت سالگیم، با تمام ِ صداقت ِ نامربوطش می ایستم و هی چشم میگذارم تا تو از زاویه ای که پنهان شدی بیرون بیایی. تا انقدر که آسمان صاف شود، سهم ِ تو از خاطرات ِ ماضی خالی شود و تنهای استمراری نپری وُ هی از خوابی که پیشتر ها دیده ای در تاریکی با خودت حرف نزنی. انقدر که من نسبتِ سببی کلاچ و دنده را خوب درک کنم!

پ.ن: این متن شکستنی است، سفارشی ست، لطفن دست نزنید، فاصله ایمنی را حفظ کنید!

 

+ نوشته شده در ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي