۱۳۸٢/۱۱/۳٠
آفتاب پرست زده به سيم يکی مونده به آخر!

سلام! اومدم بگم من يه کم حالم خوش نيست. نه عاشق شدم ، نه مريضم ، نه کسی حالمو گرفته و ..... خلاصه فقط يه کم خسته شدم! همين.می خوام يه چند روز واسه خودم زنده گی کنم! ببينم ميشه حال دنيا رو گرفت يا نه! اگه گرفتم آدرس می دم شما هم برين.زياد هم ذوق نکنين که نمی خوام در اينجا رو تخته کنم.فقط چند روز نمی نويسم. ...ديروز در راستای اينکه زدم به سيم يکی مونده به آخر رفتم محل کار جديدم به آقای سامانی(رييس محترم)گفتم ديگه نميخوام بيام!همه اش يه هفته نشده بود می رفتم اونجا! بيچاره اين شکلی شده بود: ولی اون قيافه ی آويزون منو ديد هيچی نگفت و فقط آرزوی موفقيت و ازين حرفا کرد.مدرسه هم رفتم با شاگردام خدا حافظی کنم انقد گريه و لوس بازی کردن حالم بدتر گرفته شد.منم دقّ و دليمو سر مدير نا محترم درآوردم که تو اين مدت حسابی حالمو هی می گرفت.خلاصه بذار به جای اينکه هی ما دنبال دنيا بدوييم يه بارم دنيا دنبال ما بياد.چی ميشه مگه؟ از آقای خدا هم خواهش می کنم يه مهلت چند روزه به من بده تا حساب کتابامو با خودم روشن کنم!هی آقای خدا ! لطفاْ تو اون صفحه هی منفی نذار.بذار به خودم بيام!

يه معمّا هم می گم و به اولين کسی که جواب داد جايزه می دم.

**اگه هی نقطه ی آبی ديدن که رو ديوار راه می ره فکر می کنين اون چيه؟!

واسه همه تون کامنت می ذارم! همه ی اونای که قول دادم هم ميلينکم.

**************************************************************

يه بلاگر هست که من از متناش جداْ خوشم مياد. آدم جالبيه با کسی رودرواسی نداره.با خودشم تعارف نداره.کامنت هم ميذاره برام همه اش ضد حال! ولی خوب منم که ماشالا روم کم نميشه!! ميرم هی جوابشو می دم ولی نميدونم چرا خواننده های وبلاگش کم هستن!باور کنين قشنگ می نويسه.حد اقل از اونايی نيست که تو وبلاگش الکی واسه يه موجود خيالی لاو بترکونه! يا ماجرای سکس نداشته شو با آب و تاب بنويسه!! يا چند تا جوک الکی سر هم بندی کنه!! والا به خدا راس ميگم.برين بخونين.مشتری می شين!                     خاطرات يک دانشمند

 

+ نوشته شده در ۸:٢۱ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي