۱۳۸٥/٦/٢٠
کنج

 

خانه ی جدید، یعنی اتاق جدید، یعنی پنجره ی خیلی بزرگ و خورشید که سرزده می پاشد توی اتاق که با پرده ی کلفت تاریکش میکنی، یعنی همسایه های جدید که دوتا درخت گردو هستند، یعنی مارمولکی که شبها زیر تختم – فکر میکنم شاید – گریه می کند، یعنی فرقی نمی کند یک سال دیگر خانه ی خودمان ساخته می شود و چند طبقه و چه طور و چه شکلی، یعنی تن خسته ام و تمام عضلاتم از این اثاث کشی طولانی گرفته و درد میکند، یعنی مشقهایم را ننوشته ام و تنها استادی که در دنیا اینقدر دوستش می دارم تاخیرم را دوست ندارد، یعنی که هیچ احساس نوستالژیکی به هیچ اتاقی ندارم. اینجا کنج ِ خودم کز کرده ام و فکر می کنم تنهایی آن قدرها هم که فکر می کردم بدک نیست.

به شان نگفتم چقدر آن اتاق قبلی را با تمام ِ یواشکی کاری ها و ردّپای روی دیوار و دفتر تلفنی که روی دیوار نوشته بودم دوست می داشتم. به هیچ کدامشان نگفتم. اینجا را هم نمی گویم. شاید هیچ وقت به هیچ کس نگفتم اتاق را چقدر دوست دارم. عمو را هم همينطور. عمو محمودم.

این پاییز هم که اینقدر سنگین و بی هوا سر می رسد. در نمی زند، هیچ وقت.

اما من که دلم شاید بیخودی گرفته.

 

پ.ن: اتاق یعنی اینجا که نشسته ام، یعنی هر جا، یعنی تمام دنیا. یعنی من دیوانه وار دنیا پَرَستم. با همین زوالِ تدریجی که آدم را بیهوده می میراند. بیهوده.

 

+ نوشته شده در ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي