۱۳۸٥/٦/۱٢
ذی شعور

مارلا به اش میگه: یه حسّی شبیه ِ شعوری که تو نگاه، رفتار، صحبت کردن و حتا سکوت ِ تو وجود داره، امکان بی خیال زیستن رو از من می گیره. اون ابروهاشو جمع می کنه تو هم و کج می خنده و به یه جایی مثلن به دهن مارلا نگاه  می کنه و ناخنشو میکشه رو سطح شیشه ای میز.

+ نوشته شده در ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي