۱۳۸٥/٦/۱۱
اينک نوستالژی

کتاب رو ورق می زنم و میبینمش و یادم نمیاد این عکس رو کی و کِی و چرا اینجا لای کتاب گذاشته. نگاه می کنم؛ این سیبیلوی سیزده چارده ساله، با دماغی که نسبت مناسبی با اعضای دیگه ی صورتش نداره – که تا چند وقت ِ پیشش داشت -  من ام! اون سه رخی که چشماش داره یه جایی رو نگاه می کنه و ابروهاش از زیادی آفتاب گره خورده تو هم صورت منه. بلوغ سختی رو گذروندم بی اینکه بفهممش. مث خیلی از دخترهای فامیل و دوستام که تا گوشه ای جمع می شدیم همه ش حرف از دردی بود که آرام آرام می آمد تا هرماه چند روز از زندگی شکل دیگری بگیرد. از پچ پچ های در گوشی که لُپمون گل مینداخت و نقل محافل اسم کسی بود شبیه: مهرداد، حمید، طاها ... و هیچ کدامشان هیچ وقت نفهمیدند چقدر دوستشان داشتیم، کشیده ی نابجای ناظمی که گوش یکی را سرخ می کرد از ماتیکی که ته کیف کسی افتاده بود یا چند خط عاشقانه که لای کتابِ کسی پیدا شده بود که در لفاف پاکتی پنهان شده بود. انگار هیچکس جایی مخفی تر از کتاب مدرسه نداشت. اندی که اون وقتا می خوند: نه فقط عاشقت هستم ... سر سپرده ی تو هستم ... و هر مهمونی همیشه یکی بود همینقدر جواد و ساده با این آهنگ اشکش بگیرد و بقیه بخندند، دلداری بدهند، یا اصلن اهمیت ندهند. دفتر خاطرات هایی بود که همه پر بود از ماجرای سرکار گذاشتن معلمی که دوستش نداشتی، دعوا با مادری- یا پدری- که درکت نمیکرد، گریه از حرفی که ته دلت سنگینی می کرد و به هرکس می گفتی باور نمیکرد، خنده از پاپیون پلاستیکی که یواشکی پشت مقنعه ی ناظم چسبونده بودی، خوشحالی از برد پرسپولیس که به خاطر خودشیرینی پیش پسرهای فامیل طرفدارش شده بودی، کیف کردن از رفتار راننده سرویس مدرسه که تا اون سه تا دختره که باباشون یه کاره ای بود پیاده می  شدند هایده میذاشت و همه با هم می خوندیم و خیلی چیزهای دیگه.

این عکس رو مهدی ازم گرفته بود با شوقی که اون دوربین پراکتیکای تو دستش وول میداد به جونش و هی آدمو صاف میکرد، کج می کرد، لبخند می ساخت و می چسبوند روی لب و مینشوند جلوی دوربین و هی چیلیک! که یعنی عکس می گرفت.

 همه ش میگن گذشته رو بسپار به آب، به باد، حتا به خواب. گذشته رو نمیشه از یاد برد. بدون اینکه  بخوای میاد سراغت، از لابلای اتفاقای روزمره راه خودشو پیدا میکنه و سنگین میشه و میشینه روبروت، جلوی چشمت و هرجا چشم می چرخونی هست. با هیچی نمیشه جلوشو گرفت. هیچی.

کتابو ورق می زنم و بعد میبندم بی اینکه عکسو از اونجا که بود بردارم. شاید بار دیگه که خواستم کتابه رو بخونم دوباره میونبری بشه از سیزده چارده سالگی غمگین و سنگینی که گذشت تا امروزی که تو شکل دیگه ای همونطور میگذره. شاید! 

--------------------------------------------------------------

.آخرین پُست مانی رو دوست دارم که هزاربار بخونم

+ نوشته شده در ۸:٤٢ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي