۱۳۸٥/٥/۱٤
افکت

اول بگم که: میدونی چیه فرانچسکا؟ درد گرفتن ِ من مث فیلم هندیاس. وقتی قراره ضربه بخورم، قبل از خودش صداش میاد. واسه همین وقتی نزدیک و نزدیک تر میشه یه حس اضطرابی وجودمو میگیره و لحظه به لحظه بیشتر میشه. گیج و آشفته دست و پا میزنم. وقتی اصل ضربه میرسه دیگه کاملن فلج میشم. پاهام بی حس میشه و مبهوت و گنگ امکان هر عکس العملی ازم گرفته میشه.

دفتر یادداشت: بعد از ظهر جمعه تلخ و بی عبور، از آسمون نازل شد. سهم ما از تعطیلات – یا آخر هفته، یا همچین چیزی – شد: اتومبیل، خیابان، یک انگشت میانی از راننده ی پراید که جلوتر میروند، یک متلک با مضمون: "برو جلو هلو"، یک مشت لیچار چارواداری از زبان سرنشینان 206 در حدّ ادبیات زیر ناف، دو عدد بستنی یخی کاله (با همان طعم آلاسکا ورژن قدیم)، یک بسته چیپس، یک قوطی دلستر لیمویی، یک کولر با باد خنک وسط خیابون حوالی مفتح جنوبی، کمی قطره بارون و اتفاق خاصی که نیفتاد.

می بینی فرانچسکا؟ گاهی زندگی همینقدر مبتذله که داره این حوالی اتفاق میفته. ادبیاتش همینقدر رکیک و مبتذله. تو میتونی این "شهر" رو تعمیم بدی به یه کشور، یه ملت یا حتا یه دنیا. اما باز هم میشه آدم دِلِ شو به اون غار، جزیره، اخترک- یا هرجایی که توان محصور کردن داشته باشه - ، خوش کنه که قراره یه رابینسون کروزئه توش مهجور و دورافتاده زندگی کنه. اون وقته که آدم دلش پر میزنه واسه یه جرعه کریستف کلمب. به هر حال وسط اون همه کثافت ما طعم ِ سفت و خنک ِ آلاسکا رو چشیدیم. اون هم کاملن اتفاقی. خودت که شاهد بودی!

پ.ن: با توام فرانچسکا، با تو ام. دخترجون یه لحظه دستاتو از تو جیبت دربیار و نگاه کن منو.

+ نوشته شده در ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي