۱۳۸٥/٥/٧
شجره نومچه

اگه بابام یه سی چِل سالی زودتر به دنیا میومد و حاج محمد حسن بخشی آقاجون ِ مادرم هم از اون قصبه ی مرکزی ایران به قصد پیشرفت و تربیت فرزند زودی عزم تهرون نمیکرد و دوباره دلش هوای طبیعت و باغ و بستان نمیکرد و راهی دیار شهریار نمی شد به قصد رجعت به طبیعت و باغ و بستان و انگور و آلبالو و سیب قندک، لابد مادربزرگم معصومه خاتون – صداش میکردیم ننه – مادرمو همونجا تو دهات مرکزی ایران در جوار بابای راهی تهران نشده م می زایید. اون وقتش بود که مادرم نزدیک نوجوونی که استخون میترکوند و اسم شوهر میومد لپش گل مینداخت بابامو همونجا توی دِه کنار ِ جوب آبی، سر پشت بومی، مطبخی جایی زیارت میکرد و رو لبش نمیچه خنده ای غنچه میکرد و ته دلش آب قند درست میشد و اون دوتا دلباخته یه جایی همون دور و برا با همون رسم و رسوم وصلت میکردن و همه مراسم از بنداندازون تا تُوانه ای همونجا برگزار میشد و منم از این شانس بهره مند میشدم که وقتی چشامو به دنیا باز میکنم بوی پیاز بپیچه تو دماغم که دور و بر زائو پوست کندن تا آل هوس نکنه یه وخ بیاد با خودش ببردش. من هم میشدم یه گل اندام، گل چهره، خانوم، طوطی، بلوط، ... نام ِ روستا زاده که از خروسخون تا بوق سگ از لب چشمه آب میبرد و ظرف میبرد میشست و لب ِ آب، چشمش به جمال ِ فرامرز، پسرعمو – عمه زاده یا خاله زاده یا دایی زاده –  اش روشن می شد و ته ِ دلش قِنج میرفت واسه باقی ِ قضایا و پای دار قالی میخوندم از جفای یار و تفنگ نقره کوب و سر دروازه ی شیراز که خیلی شلوغه و سر پونزده سالگی میرفتم خونه ی بخت و راس بیست و پنج سالگی، معقول نیم دوجین کاکل به سر پس مینداختم هرکدوم  شبیه یکی از قوم و خویش؛ به اسم فریبرز و امیر محمود و فرزانه و فاطی و روح انگیز و ناصر و تهمورث... . اون وقت درست پا به همین سن بیست و هفت سالگی که میذاشتم دیگه کسی رغبت نمیکرد به رُخم نگاه کنه بس که آفتاب سوزونده بودش و مهتاب اشکمو درآورده بود! یقین فرامرز هم میرفت مهربان خانوم بیوه ی حسینقلی ِ ژاندارمو هَوو میاورد سَرَم و رغبت نمیکرد دستای ز ِبر ِ پینه بسته ی آفتاب سوخته شو بکشه حتا رو صورتم که بفهمم لچک به سری و عشق و عاشقی، آخر و عاقبتش همینا رو هم داره. منم پای تنور انقد ترانه ی جانسوز و آتیشی میخوندم که جیگر بلقیس خاتون و شاه پری و صنم بانو و سلطان خانوم  بسوزه و اشک از مشک همه سرازیر.

کار دنیا که بی حکمت نیست. تقدیر نوشتن که بابام سر چار پنج سالگی یتیم بشه که سر نه سالگی رَدّ برادر بزرگه رو بگیره بیاد پایتخت و سر چندساله بار خودشو ببنده. همچین بی زحمت هم نبوده گویا، از آهنگری ِ گرمای پنجاه و شیش درجه ی اندیمشک تا سرمای زیر صفر ِ زیاران زیاد هم بی دردسر نیست خانوم – یا آقا! جدّمادری هم که سالها به قصد شهرنشینی و پیشرفت عازم شده بودن سمت تهرون. نتیجه میشه همینی که میبینی. دور باطل میرنم هر روز حوالی شجره نامه که ببینم چی به چیه، اون وسط مسطا که میرسم قاطی میکنم. اگه این زوج خوشبخت، باهم فامیل نبودن یقین کارم آسون تر میشد.

پ.ن: بنده به هیچ عنوان باد تو غبغبم نمیندازم و با افاده که طَبق طَبق نشه جمعش کنی تو جمع دوستانه یا جلسه آشنایی واسه ملت افه نمیام که: ما تهرونی اصیل هستیم! ... نه جونم، ما نهایتش که نگاه کنی اصل و نَسَبمون از یه ور میرسه به دهات مرکزی ایران و از یه ور به اقوام بختیاری. از در و دهات و تنور و گوسفند و لبنیات بودار و ... هم به شدت خوشمون میاد. خاصه در بهار!

+ نوشته شده در ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي