۱۳۸٥/٥/٥
 

سایه ام چسبیده ته کفشم ، هرچقدر کفشهامو می کشم روی زمین، ول نمی کنه لاکردار!

غصه نخور! به زودی می بینَمَت. یکهو می بینی یک مشت نیمه شب ریخته ام ته ِ جیبم و می آیم سمت ِ تو و بعد راه می افتیم و می رویم بیرون هواخوری. تو ادای پاتیل های درب و داغون را در می آوری و روی کرکره ی سوپر گلریز عکس دوتا نخل می کشی که شکل ضربدر شده و دوتا هفت که یعنی پرنده اند و بالای دریا پرواز می کنند، باسمه، که هروقت می ببینم یادم می افتد آن شب چقدر گرم شده بودی که نفس هایت روی کرکره برایم جنوب کشید.

-  تو از سایه می ترسی؟ شب! سایه ی یکی دیگه رو دیوار؟ یوهو ها ها ها ها ...

-  نه، نمی ترسم.

و می ترسیدم...

می دانی که  می دانم سایه ها چقدر کش دارند، چسبیده اند کف پات وُ ول کن ماجرا نیستند ... شب باید شب باشد، اصیل، سنگین، ساکت، اینجاها شب، شب نیست که؛ پتیاره ها هرّ و کر می کنند و همانجا توی ماشین هم وا میدهند، گوشم چندشش می شود. شب باید شب باشد، سنگین، سیاه، گُر گرفته...

یک مشت نیمه شب می ریزم توی جیبم و راه می افتیم عقربه ها را منفجر کنیم: بووووومممممم! منوّر که شلیک کنند یک راست می دویم سمت ِ میدان ِ مین. انقدر می دویم تا همان اولین شان، سایه را از کف پات جدا کند. و حسابی می خندیم.

می خندیم و شوخی شوخی تو می شوی یک جفت پوتین، یک ملافه، یک عالمه دستخط که گوشه هاش بدجوری تا خورده، یک ردّ از عطری که مشامم را می خاراند، یک تار ِ مو که گندیده اش به صدتا از آن عوضی های دُم کلفت می ارزد،... و یک سایه. یک سایه که عکس صاحبش را با یک نخل قاب کرده ام روی دیوار. همین سایه فقط، همین. نمی دانند که، سهم کمی نیست.

+ نوشته شده در ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي