۱۳۸٥/٥/٢
خود اگر شاهکار خدا بود يا نبود

شاعر گفت « سحرگاه از خواب پریدم، بر لبم واژه هایی جاری بود که نخست درنیافتمشان، شعر بود.

حس کردم که دارم گناه می کنم، گناهی که شاید روح القدس ببخشایدش. »

شاه نجوا کرد «گناهی که اینک هر دو در آن شریکیم. گناه کشف « زیبایی» موهبتی که بر آدمی حرامست. اینک ادای کفاره بر ماو اجب است، یک آیینه و صورتکی زرین به تو داده ام، اینک سومین و اخرین هدیه ی من. »

در دست راست شاعر، دشنه ای نهاد.     

*خورخه لوئیس بورخس*

و شاعر، که شب را تحمل کرده بود بی آن که به انتظار صبح مسلح بوده باشد ، و بکارتی سربلند را از روسپیخانه های داد و ستد، سر به مهر باز آورده بود...

+ نوشته شده در ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي