۱۳۸٥/۳/٢۳
مصطفی و خانوم والده

دویست لیتر شیر خریده تو بشکه برده دَم ِ در  خونه ی مادرش که:  "بیا بگیر، اینم هر چی شیر که تو اون شیش هَف ماه ریختی تو هُلُمبارم، بگیر که تا تَقّی به توقّی خورد از شیرت مایه نذاری که: شیرمو حرومت می کنم. شیرمو حرومت میکنم." مادره با لنگه دمپایی تو کوچه افتاده دنبالش که: "خاک بر سرت اگه آدم بودی قدر اون شیرو بهتر می فهمیدی بدبخت ِ تریاکی. منم اگه مث اون گاوه میتونستم شیرمو خرید و فروش کنم دیگه تو رو می خواستم چیکار؟"

 

+ نوشته شده در ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي