۱۳۸٥/۳/۱۱
محک

نوشته بودم: این لحظه ها هم که بگذرند باز هم هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. همینجوری همه چیز تا ثریا کج پیش می رود و مادرم مثل همیشه از حلقه ی کبود دور چشمانم گله خواهد کرد و تا مرز ِ نمی دانم کجاهایی که بی خوابی بر سر فلان قوم و خویش دورم آورده حرف خواهد زد! بیهودگی همه چیز را پر کرده و این ربطی ندارد که به خدا یا چیزی شبیه این، اعتقاد داشته باشی یا نداشته باشی. همه چیز سخت بی رمق و از نا افتاده است، همه چیز: آدم هایی که حوالی ِ مرا احاطه کرده اند، دست هایی که در جریان خوش بینانه ای به دست دیگر عادت کرده و نوشته اند، همه چیز ... و من مثل همیشه می نویسم: مطمئن باش که حالم خوب است و مطمئنم که حالم خوب نیست! هیچ وقت حالم خوب نبوده و این همه عقربه که ازم عبور کرده فقط نیش زده و رد شده، انقدر که پوستم تاب برداشته، چیز تازه ای هم نیست، همه همینقدر خط خطی هستند. درست مثل من و اشتیاق ِ گیج و مبهم برای تملک محالات ِ ناممکن! حالم خوب نیست و خوب می دانم در ذهن خیلی ها راهم نمی دهند و با این حال صبور و صمیمی عبور می کنم از فکر مادرم و آنها که مدام دوستشان می داشتم تا آنها که فراتر از مرز سلام و احوالپرسی، اتفاق نیفتادند.

 

با این همه حالا فکر می کنم وقت تجربه ی تمام اون شعاراییه که مدتها راه رفتم و جیبمو باهاشون پر کردم. نمی دونم چی پیش میاد یا اومده، اما دیگه دوست ندارم این انزوا با سلولهام تقسیم بشه و با زمان رشد کنه و همه ی چیزی که اسمش رو گذاشتم من رو فرا بگیره. حالا وقتشه شعارای نخ نما رو از رو زبونم بردارم و بریزم تو زندگی! اما گیج و مردّد فکر می کنم کدوم طرف؟ کدوم حضور؟ تو زندگی چیزی سخت تر از انتخاب هم وجود داره؟ گودال عجیبیه، باید بپرم اما از سقوط می ترسم. نمیدونم سینیور، یعنی به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد؟! گیجم.

+ نوشته شده در ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي