۱۳۸٥/۳/٩
 

اينو ببين مانی:

« نمی دانم باغ بزرگ انستیتو پاستور ایران را دیده اید یا نه. درختان سپیدار بلند و بسیار زیبایی دارد. دوستی داشتم که آنجا کار می کرد. این دوست با زنی شوهردار رابطه داشت. هروقت که زن می آمد، بچه اش را هم می آورد. دوستم تفنگی بادی داشت. زن را به دفترش هدایت می کرد، بعد تفنگ را از پشت یکی از قفسه ها بر می داشت، دست بچه را می گرفت و می آمد به باغ. کلاغ هایی را که روی شاخه های سپیدارها نشسته بودند نشانش می داد و می گفت: این کلاغ ها را می بینی؟ همه اش مال توست! تا دلت می خواهد شکارشان کن. تفنگ را به بچه می داد و می آمد به دفترش، سراغ زن. این دوست همیشه به من می گفت: اگر آن کلاغ ها می فهمیدند برای چه کشته می شوند تو هم می فهمی! »

چاه بابل ـ رضاقاسمی

+ نوشته شده در ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي