۱۳۸٥/٢/۱۸
تو قیاس از خویش می گیری ...

هنوز ماه، میهمان شب رنگ و رو رفته مان نشده بود که شما این طوری باد به غبغب انداخته اید. ما که مُشرّف به درگاه تان نشدیم که حالا کیا و بیایی داشته یا نداشته باشد، به ما اصلن چه ربطی داشت؟ نشسته بودیم آن گوشه و حساب ِ خاکی را می کردیم که یکسال پیش بر سر خودمان ریخته بودیم که حالا تا یک عمر باید بنشینیم و گرد و غبار از حضور مبارک خودَک ِ کوچکمان بزداییم که حالا حالاها نمی رود که پا جا پای شما بزرگان بگذارد. از خدای ِ جان داده پنهان نیست بگذار از شما که داشتید قدم در راه جان دادن و ستاندن می گذاشتید پنهان نماند که درد خوبیست لاعلاجی وگرنه این همه خط و دستنویس و چارپاره از حلقوم ملت بیرون نمی ریخت که امان از روزگار و داد و بیداد! خاطر مبارکتان را آزرده نکند عرض می کنم که؛ ما همچین که از همین یک وجب و اندی پنجره چشممان به برق نویس زرد و رنگ و رو رفته تان روشن شد از هوش رفتیم، منتها بعدها بر ما آشکار شد که اندر حکایات این دست نویس ها و صاحبان اندیشناکِ  بی دردشان بسیار گفته اند و چه ها و چه ها که فلانی به فلان تاریخ وقتی خوشی از بسیاری ِ زیاد زیر ِ دل مبارکش جا خوش کرد، توهمات دردمندی و غم ِ اسارت و درد ِ پوچ انگاری فراگرفته بودش، چنان که آه از نهادش برنیامد، بل آتشی شد که سوزاند و خاکستر شد و رفت. لذا برای عرض ِ دردمندی کجا از این چند کیلو بایت ناقابل، فراخ تر؟!!  ما هم چشممان به برقنویس ِ خط خطی و آشفته که افتاد یادمان رفت که چه قول ها داده بودیم و چه دستبندها که بر دست نه!

خاطر مبارکتان آزرده می شود که بشود، به درک! به ما فقط خاکسترش رسید! به همان اسفل السّافلین قسم، ما که همینطوری پیشانی به درگاه کفر سائیده بودیم، منتها این بار این لاطائلات کفرمان را در آورد به دو برابر بیشتر!

خلاصه اش کنم و اینکه از خدای جان داده و دوبرابرش خراج گرفته پنهان نیست، از شما هم پنهان نماند که ما رسم ِ خرکی عشق ورزیدن را نیک می دانیم، منتها بستر فراهم نبود، شما بگذارید پای کمبود خر یا فقدان الحمار یا همچو چیزی! باقی چه افتاد و چه افتد، خود دانید!

+ نوشته شده در ٥:٠٦ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي