۱۳۸٥/٢/۱٥
 

و آنجا که پیکرم

 درمیان موازنه های متضاد شناور است

 

* لورکا*

 

رویاهایم را فرستاده ام مرخصی، این روزها خسته ام و  سرمستی های بی دلیل وُ دغدغه را سپرده ام به خاطراتی که حوصله ی مرورشان را هم ندارم. بین وعده های بیداری و خواب، سرنوشت های یکروزه ام را مکرّر در مکرّر مچاله می کنم و پرت می کنم سمت فراموشی... و این آدم ها ... حساب ِ این چیزها را نکرده بودم، که صداقتی که بوی هرج و مرج می دهد محاسباتشان را به هم می زند!

امروز؟ سلطان ِ کرختی های بی قیدی هستم که تنهایی تحمیل ام می کند، از قراری به قرار دیگر جا به جا می شوم و یاد گرفته ام زبانِ دراز ِ ارقام مزاحم چه ها که با آدم نمی کند. دستم را بیشتر مشت می کنم که مبادا انگشتانم باز شود و روی دکمه های شماره گیری فرود بیاید که قاعده ی بازی ِ آن ها که آن طرف خط هستند را نمی دانم، اصلن بازی نمی دانم! با این حال هنوز در پرانتزهایی که بوی وعده های واهی می دهند جا مانده ام، سعی می کنم حوالی همان همیشه ی متبسّم از آدم ها عبور کنم. از حال و هوای پریده رنگم خبر ندارم که! رویاهایم را فرستاده ام ... بگذریم.

 

 

+ نوشته شده در ۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي