۱۳۸٥/٢/٩
 

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ادبيات زمخت مرا پس بدهيد!  

 

ادبیات زُمُخت ِ مرا پس بدهید لطفن

این لهجه ی سربالا

و ترکیبهای پررنگِ پاچه کوتاه

به قامت شعرم نمی آید

این من

از همان روز اول

پیاده به دبستان رفته است

آنقدر

تا لیسانس گرفته

پابرهنه


ادبیات مرا پس بدهید

دستم درد گرفت از بس ترکیب ساختم وُ

حرف

در من تجزیه شد

ای لعنت به هرچه زبانی که ریختم وُ

آن همه بازی

که کردم

که شدم

 

 

خودمانیم آقا

میان این همه عصمت ِ بی روح ِ

دست خورده

 گاهی بهانه ی خوبیست

ابتذال،

وگرنه

این همه مضمون

بی عار و درد

از دستم در نمی رفت

میان این همه شعر ِ چرک

 که آبرو برایشان

اتفاقی ساده بود

که افتاد

که رفت

 

 

گرگی در پیراهنم خانه کرده آقا

که ابتذال را تاب نمی آورد هرگز

«لطافت زنانه» را میگذارم

برای بعد

حالا نوبت به پیراهنم رسیده؛

که  پیاده رو را

راه می رود

بی تاب

و به شعر هیز ِ شما آقا

زیر لب فحش می دهد؛

ناموسی!

 

 

ساده حرف می زنم

باید گلویی تازه کرد به انتظار

و نشست

و دید تا خاک

صدای پای کدام نادیده،

ناشنیده را

آواز می کند؟

 

ادبیات زمخت مرا پس بدهید،

لطفن!

 

........................................

+ نوشته شده در ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي