۱۳۸٥/٢/۱
دستهایم را در باغچه می کارم

می گویم: اگر یک دختر داشته باشم اسمش را می گذارم سیب، به ترکی می شود آلما، نه؟! او هم آلما دوست دارد و دختر دیگرش آوینار است. آوینار اما اسم کُردی بوده. الان هم هست. اسم دخترم سیب یا آلما خواهد بود. این ترکها در نامگذاری زیبا رفتار می کنند.

آلما را هیچ وقت مهد کودک نمی فرستم که؛ تمام لذت پنج، شش سالگیش را برای بدست آوردن یک جامدادی ِ صورتی ِ سه طبقه، با تلاشی که با تکرار : «یَم یَلِد و یَم یولَت و یَم یکُل لَهو کُفُفَن اَحَت» می کند، از بین ببرد. آلمای من دختر طبیعت خواهد بود. مجهز به غریزه. سیب ِ سبزی فراخور ِ آدم که لیاقت تبعید روی زمین را داشته باشد. احتمالن مدرسه هم نخواهد رفت. هیچ وقت، مگر خودش بخواهد!

 

پ.ن: هی! نسل ما از مرز ِ انقراض میگذره، از مرز غمزه های عبوس ِ خشکیده، از تبسّمی که ماتیک ِ تظاهر زشتش می کنه،... و عبور می کنه تا جذبه ی زوال ناپذیر ِ تمام اونچه که نیاز و فقط سادگی ِ نیاز، زیباش می کنه. ایمان دارم.

 

--> توضیح قبل از شُبهه: عبارت ِ نسل ِ ما به هیچ عنوان عبارت ِ فمینیستیک نمی باشد! عامّ است. کسی که تو ضمیرِ ما نشسته حتا می تواند سیبیل هم باشد! عباس کیارستمی هم باشد! کلن ورود برای عموم آزاد است.

 

+ نوشته شده در ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي