۱۳۸٥/۱/٢۱
باز نستانيم چون درباختيم ...

اولش فکر میکنی زندگی مث یه تیکه خمیره، یا یه تیکه متریال که باهاش فرم هنری درست کنی، خودتو میسپری به جزر و مدّو سعی میکنی باهاش بازی کنی و ازش ساختار زیبایی بسازی. بعد یواش یواش قاعده ی بازی عوض میشه، جایگاه عوض میشه و زندگی شروع میکنه باهات بازی کردن، انقد پیش میره که یهو به خودت میای و میبینی؛ خمیازه کشون و وارفته زیر آفتاب دراز کشیدی و رخوت همه ی گلوبولهای قرمز و سفید خونت رو در بر گرفته. حسی شبیه کسی که تو بازی می بازه بهِ ت مستولی میشه و کرخت و بی حس، زیر خورشیدی که سیخونک میزنه، هسته های آلبالو خشکه رو با مکث اما پشت سر هم به سمت دیوار شلیک میکنی... آره باهات بازی میکنه، به همین سادگی، اونقدر ساده که خودت هم نمیفهمی. اونوقت جناب سینیور! بعد از عبور از کیلومترها و کیلومترها فیبر نوری و کابل مخابراتی، هیچ فایده ای نداره که با اون لحن آمرانه بخوای فقط و فقط روی یه جمله تاکید کنی که: « نذار باهات بازی کنن» چون زندگی و مشتقاتش واسه بازی کردن، خودشونو مختار تر از اونچه که فکر میکنی احساس میکنن، خیلی بی قید تر از اونچه که تو تصوّر من و تو بگنجه!

..............................................................................................

پ.ن: هی فلانی! به خاطر کلاغا ممنون.

 

+ نوشته شده در ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي