۱۳۸٥/۱/۱٦
بله رسم روزگار چنين است

بابک، دوست دوران دانشگاه بود. مثلن 6 یا 7 سال پیش.

اون وقتا هنوز «بود» نشده بود. ما همه یکی دیگه بودیم. حالا هم همه یکی دیگه شدیم.

مختصات آدما عوض میشه اما خودشون هیچ وقت. همه ش دیروز به اون بابکی که هیچ وقت به نظر نمیومد عاقل بشه، فکر میکردم. عاقل به تعریف آدمایی که فکر میکنند دودوتا چهارتاهای بی پایه شون بوی عقل میده!

آدمی بود به تمام معنا بی غل و غش و بدون نا خالصی.

بعضی از آدما برای حقیر زندگی کردن ساخته نشدن، واسه همینه که نمیتونن تو ابعاد حقارتی که روز به روز گسترده تر میشه جا بگیرن و میرن.

شنیدن خبر مرگ دوست قدیمی تو آخرین روز تعطیلات شاید بدترین اتفاق امسال بود.

دلم برای سارا تنگ شده بود اما دوست نداشتم اینطوری و تو این موقعیت با هم خاطرات مرور کنیم.

وقت ِ دلتنگی بود.

 

+ نوشته شده در ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي