۱۳۸٥/۱/۱٢
تريلوژی اصفهان

(۱)

لابلای ملافه هايی که بوی لاجورد می دهند، ساعت هفت و نيم صبح را خميازه می کشم. مرد،پيرامون خاطرات چهل و دو سالگی چرت می زند. باران که چاشنی آفتاب شود، بيرون می زنيم.

...

(۲)

حاشيه ی کانال را، تمام، پياده می رويم، استاد سون آپ؛ کهنه کارترين مخمور اين حوالي، نيچه ترين فيلسوف بچه ای که می توانست وجود داشته باشد، با آن معشوقه ی سبز رنگ،همه جا وراجی می کند و ما حوصله مان سر می رود. صد و شصت و چهار سانتی متر عشق در حوالی من قدم می زند و کوتاه ترين خواهرزاده ی دنيا که به بلندای تمام عشق های چلچلی عاشقشم، از دورترين خاطراتی که در جاده جا گذاشته می گويد.

...

(۳)

استاد سون آپ از فرط وراجی در کانال سقوط می کند و ما سوت زنان سقوط استاد را فرار می کنيم. هميشه گفته بوم که پرسپکتيو اين جاده و کانالی که وسط آن جا خوش کرده جان می دهد برای ساختن سوررئال ترين خاطره ها. هميشه گفته بودم.

پ.ن:

+ نوشته شده در ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي