۱۳۸٥/۱/۳
 

 

چیزی شبیه یک حس موروثی که از خودم به ارث برده باشم، یک التهاب، یک تردید که نطفه اش از ابتدا مفلوج بسته شده...

یک ترس، که کافی نیست. میل ها کج می بافند و فلسفه همینطور قیقاج پیش می رود. تحلیلی که فایده ندارد. حرفی که یخ کرده و یک تَب ِ مردّد. معادله ای که مجهول ندارد و هرزخنده ای که رسوب کرده؛ اینجا، کفِ دهنم، از قبل ترها...

از پی ِ خامی هایی که به اسم کهنه کاری به پای خودم گذاشتم، زَنک ِ آشفته ای مانده که در آینه زبان درازی می کند و لابلای اوج و حضیض ِاتفاقات عمودی گم می شود.

در تداوم ِ یک تصمیم ِ صادقانه بین عقربه هایی که از خوشی بندری می رقصند، مشق ِ اتفاق می کنم هنوز.

اندکی سرما و لرزشی که سراسر پیش می رود.

و تَبی مردّد.

 

پ.ن: فلیسیا کجایی که یادت بخیر!

 

 

+ نوشته شده در ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي