۱۳۸٤/۱٢/۱٩
 

بعد از یک خوشبختی 24 ساعته، کرخت و رخوت زده دراز کشیدم و ناخنهای پام بیهودگی اتفاقهامو روی دیوار حک می کنند. حس می کنم به اندازه ی هزار هزار سال برای هر چیز و هر کاری، زمان دارم. زمین با اون همه هیبت و عظمت داره زیر ِ من می چرخه و من اصلن اینو حس نمی کنم. همین کافیه، تو دنیا انقد اتفاقای گُنده و باور نکردنی میفته که آدم رخ دادنشونو اصلن حس نمی کنه ؛ ابعاد آنچنانی، پیامدهای عمیق و ... و اونوقت تمام طول یک روز ِ من تو یه خمیازه خلاصه می شه. همه چیز خیلی خیلی خطی در جریانه و دیگر هیچ! خمیازه ربطی به جمعه و فلان وقت و سعد اصغر و مزاج سرد هیچکس نداره. همه ش به خاطر زمانیه که بی رگه، بی رگ! سیب زمینی ِ زمانی!

+ نوشته شده در ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي