۱۳۸٤/۱٢/۱٧
 

راست می گفت.

می گفت روزی که دیدی وقتی جوک تعریف میکنی، دوستت همینطوری بی حرکت نگات میکنه، بدون دیگه حرف هاتو نمی فهمه! نشسته بودم روی نیمکت وسط ِ کلاس،

و تو نمی توانستی دیگر جوکهای مرا بفهمی.

یادش به خیر « یک روز یه بنده خدایی بود...» ترک بود، لر بود، فارس بود، عرب بود، ... ما را می خنداند. خیلی می خنداند.

 

پ.ن: این نیمکت ها چوبی تر از آنند که بفهمند من و تو و بقیه وقتی هیجان زده می شدیم، همه چیز یادمان می رفت، حتا غضنفر !

 

پ.ن برای پ.ن: حالا روزها عوض شده اند، من مانده ام و نیمکت و غضنفر، با آن همه جوک که بیخ گلویم مانده! حالا روزگار عوض شده. غضنفر پست مدرن حرف می زند و من عاشق ِ تکیه کلامهای آنچنانیش شده ام. راستش را بخواهی هر روز به تعداد انگشتهای دستم، عاشق این و آن می شوم. می دانم همین روزها دوباره کار دست خودم می دهم. روزها در لفّافه به سر می شوند همچنان، سه نقطه ها را با خودت ببر، بگذار کمی صریحتر بگویم، حالا یکی هست که اصلن هم نمی ترسم اگر عاشقش شوم – یا ام شود – !

 

+ نوشته شده در ٦:٥٧ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي