۱۳۸٤/۱٢/۱٠
تمام اش کنيد، ماشه را بکشيد، اما ...

تمام این همه پنجره هم که هی پشت سر هم باز می شوند باز من به آن صندلی و آن میز و آن سقف طولانی فکر میکنم و آن لنگه دمپایی که بین سقوط از سطح میز تا زمین مردّد مانده. ماراتن سختی در پیش رو داریم و من از همه چیز که باید، فقط یک جفت پا دارم که همیشه درد می کند. « ابتذال بیهوده ای ست اما باید هضم اش کنی عزیزم » و من هی بالا می آورم؛  تمامی امحاء و احشاء این گوسفند متحرک متفکر را با آن مغر قلبمه ی پر و پیمان! گوسفندهای متفکر با آن قراردادهای محکم و خیره و گلّه های اتوکشیده ی نازنین و مودب که همیشه در حال تکریم و عنایت همه چیز اند، همین دیروز مورد عنایت قرار گرفتیم، جایتان خالی، چه بویی هم می داد!

-         خوب خاک بر سرت کنم، همه چی همینطوریه! کاری نداره فقط سرتو بنداز پایین و بگو بعله! بعله!

بع ... بع ... بعله! شما درست می فرمایید، اما بقیه چی؟ تمام؟ اینها همه با بعله تمام می شوند، اما زن که تمام نمی شود، مرد که تمام نمی شود، تن که تمام نمی شود، حتا اگر این جامعه تمام بشود، « من » که تمام نمی شود ، شعر که تمام نمی شود، سیگار که ، حرف که، رقص که، ...

 قربان چشم و ابروی گوسفندی نازنین ات برم، این دفتر، هشتادبرگِ کاهی بیشتر ندارد و یک روز تمام می شود، اما هذیان که تمام نمی شود،

ماشه را بکشيد قربان، اما هذيان که تمام نمی شود،

اما تب که ...

 

+ نوشته شده در ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي