۱۳۸٤/۱۱/٢٥
 

دیگران خواهانِ زیستن با چشمانِ پر یقین ِ تو اند،

من اما بر آنم که تنها مَشاطّه ی تو باشم.

(نرودا)

 

همه چیز از ادراک چیزی به نام حسّ هفتم آغاز می شود و همه ی قواعد بازی در هم ادغام می شود. در انتهای این کوچه که از چهارگانه ی جهات، آزاد است،  یک لِی لِی کشیده اند که هفت خانه بیشتر ندارد و پای من در آستانه ی خانه هفتم روی خط می رود و تمام خانه ها مال تو می شود. کوچه را که آب پاشی می کنند، هیچ کس نمی فهمد لی لی را آب می برد و ما در خانه ی هفتم جا می مانیم و غرق می شویم. کوچه ها از هر سمتی که آغاز شوند انتهای همه شان برای ما یک لی لی کشیده اند که هفت خانه بیشتر ندارد. یک روز که جرزنی یاد گرفتیم تمام خانه ها مال ما می شود و من یاد میگیرم که اجازه بدهم تو هم با من توی هرکدام بنشینی. آن وقت بستنی قیفی لیس میزنیم و زیر زیرکی به همه ی طعمهای دنیا کِر کِر میخندیم. به همین سادگی!

+ نوشته شده در ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي