۱۳۸٤/۱٠/٢٩
بانوی من تو در من / سرگیجه های بعد از نوشیدن شرابی

در حوالی من زنی زندگی می کرد که تمام حیاتِ زیسته اش را در وجودمان انباشته می کرد. بانوی جوانی های رسوب کرده در هفتادسالگی، و آن همه گرمای نفس که کهولت، هنوز عقیم شان نکرده بود. حریم ِ رفتارش حُرمتی داشت که حسّ ِ غریب مادری کم می آوردش و هرچه بود کمال بود و زیبایی. حضورش وزن داشت اما، سنگین نبود. فخری حُرمت تمام دوستی های ندیده اما شناخته بود. مادر ِ تابش ِ شب هنگام ِ شبتاب هایی که گذاشته بود کف ِ دستمان تا یادمان بماند:« آدمی به آنچه می پندارد و چه بسا زیبا نیز هم، آدم نمی شود. آدمی به آنچه اقدام می کند و می سازد، خودش را هم ساخته است... آنکه می سازد، کج هم می سازد»*. فخری معمار توانایی بود، اقدام کرد، ساخت و رفت. دست مریزاد بانو! دست مریزاد!

 

* عبارت توی گیومه از «سفر روس» آل احمد که ...

+ نوشته شده در ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي