۱۳۸٤/۱٠/٢۳
 

زمستان تلخ می بارد. کاموا خریده ام، یک شال گردن سر می اندازم، به تعداد دانه های بی نهایتِ برفی که امروز می بارد و سرد می شود هوا. یک شال گردن، به بلندای زمستانِ همین امسال. یک روز می اندازمش گردن خودم و این زمستان و این برف ها.  برای این آدم برفی کوچک، که درست از وقتِ وارونگی- قاعده ی بازی را می گویم- بر سرش کلاه بزرگی خانه کرده وُ گنجشک ها دکمه های لباس نداشته اش را تُک می زنند، که همین روزها آب می شود، در بیهودگی آخرین بوسه آب می شود و پنجره ها و فلزها و زنگها و کوچه ها را خداحافظی خواهد کرد. فاصله از من تا همين يک قدمی تو بی نهايت می شود، از من تا ... همه ی «تا» ها برای تو،  باقی حرف های اضافی را هم دور بريز! تمام!

 

پ.ن: توی سی دی نشسته و ميخواند: « غم دنيا رو بی خيال / غصه ی فردا رو بی خيال .... کلاس ملاسو بی خيال/ ليسانس ميسانسو بی خيال...» بی خيال می شوم، تمام زندگی در من خلاصه می شود وقتی بی خيالی ها روی من سُر می خورند و تمام می شوم. فقط همين انگشت ناقابل من تقديم به تمام دنيا! تمام دنيا جز ...

+ نوشته شده در ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي