۱۳۸٤/۱٠/۱۳
در ساعت ۵ عصر

از ساعت دوم که می گذشتیم  پیچ و تاب های قلهک می شد حفره های درون تهی که عبور ما پُرَش می کرد. من از من و تو از تو می گریخیتیم در حفره ها و دستانت که زمان را در بازه ای متناهی انباشته می کرد. دست های سرد من توی جیب پالتوی تو  و حضور سنگین ِ تو، زمان یله را درعضلات وارفته ام منقبض میکرد. انقدر راه می رفتیم تا ماشین نباشد. این چارچرخه های میلیونی آدم را معذب می کنند. می رفتیم و می رفتیم تا کوچه ی فخارزاده که در دیوار یک خانه اش سقاخانه ای جا خوش کرده بود و هربار که رفته بودیم انقدر من خوشحال شده بودم که تو و فقط تو فهمیده بودی وقتی ناراحت باشم، خیلی، خیلی می خندم، انقدر که همه از من متنفر بشوند! من می نشستم به انتظار حتا یک کلاغ که به موازات ضلع بیست و چهارم پرواز کند و تو می رفتی توی خودت تا برایم کلاغ بیاوری. و من فکر میکردم این جنتلمن اتوکشیده اصلن چرا با من می پرد و حالا تو این سرما که از آتش بیشتر می سوزاند از کجا کلاغ می آورد. انقدر می نشستیم به انتظار که دیوارم کوتاه می شد و از خیر کلاغ  می گذشتم و ساعت می نشست روی 5 عصر و وقت برگشتن سر می رسید و من فرار می کردم از حضور... زمین سرد بود امروز. حفره ها تازگی نداشتند. هرچه خنده بود در تب و تاب همان لحظه های دیماهی ِ 83 جا مانده بود. حالا اگر ناراحت هم که باشم نمی خندم. مثل همه یک گوشه کز میکنم و انقدر گریه میکنم تا این دیوار نمدار همه چیز را پوشش دهد و به گند بکشد. دلم برای کلاغی که هیچ وقت پیدا نکردی می سوزد. اگر می بود حتمن برایش قصه ها داشتم که بگویم. نبود دیگر! چه می شود کرد؟!

پ.ن: نوستالژی گاهی در کنار کسی در پس کوچه های قلهک قدم میزند که فردا ساعت هفت صبح راهی افریقا می شود و قول داده بود که اگر کلاغ نداد به تو، یک روز برایت لنگستون هیوز می شود. چه دور! چه دراز! چه دست نیافتنی بود! خداحافظ آقای افریقا!

 

+ نوشته شده در ۸:۱٠ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي