۱۳۸٤/۱٠/٢
که تو اینقدر زود تمام می شوی، خانوم!

جمعه به وقت باران عصرانه، دلخوشی درست شبیه برآمدگی زنگ دری می شود که می شود فشارش داد و هفتاد سالگی فخری از آن وَرش بگوید: «باز شد؟» . آن وقت زمان روی حال ساده متوقف می شود و من فقط « من هستم». با آغوش فخری سوم شخص جمع می شویم و همه چیز در اول ترین عصر جمعه حل می شود. فخری حرفهایش را توی سینی چای می آورد. یک فنجان، دو فنجان، سومی که تمام می شود همه ی سکوت ماضی را حرف زده ایم. فنجان چهارم یعنی : « چقدر این چروک های پای چشمت عمیق تر شدن فخری» گریه می کند تا فنجان پنجم که یعنی سکوت! و زل بزنیم به عکس لیلی روی دیوار که حالا ماضی هایش بعید تر شده. فاصله از من تا آن روزها مضاعف می شود خانوم. باور نمی کنی؟ نه؟ لیلی فقط یکی بود! در شب تاریک هم فخری جان نه خورشید شدم و نه ماهتاب. « انقدر زورکُردی زدم که نهایت شدم کرم شبتابی که باطری هم بندازن بهش چیزی پس نمیده». کات!

عقربه های خسيس انقدر دنبالمان می کنند تا جا می مانیم. زمین و زمان را هم که به هم ببافی بالاخره وقت برگشتن سر می رسد. باید فقط ببوسیش و از همان دری که زنگش را فشار دادی برگردی! جمعه ها هر چقدر هم که بارانی باشند و؛ تَر، هرچقدر هم که پیاده رفته باشی، فایده ندارد، وقتی قرار است از همان راه که رفته ای برگردی، ته ِ ته اش دلگیر می شود!

+ نوشته شده در ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي