۱۳۸٤/٩/٢۱
ممممم...

مادربزرگش توی قوری همراه چای، قصه دم می کرد؛ ديشلمه! سر می کشيديم، راه و بيراه می شديم، نمکی می شديم که هفت در و بسته بود و يه در و نبسته بود، ... بعضی وقتا گرگ که ميومد در می زد اون تو ساعت قايم می شد و منو گرگه می خورد. گاهی هم با کره اسب سخنگوش می اومد از کنارم رد می شد و من که داشتم تو جنگل با بقيه حيوونا حرف می زدم بهش حسوديم می شد.

.

.

.

پنجره رو بستم و اومدم اين طرف، کاش يکی رو باز گذاشته بودم، که شايد ديو می شد و از همون پنجره ای که باز مونده بر می گشت!

+ نوشته شده در ٦:٥٤ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي