۱۳۸٤/٩/۱۸
 

شب همه ش به اين اميد میرم تو رختخواب که دم دمای صبح، که تو اون وحشت احمقانه - که دليلش هم برام مشخص نيست - از خواب می پرم و يهو انگار يه تن لرزه ی بدی همه ی وجودمو ميگيره، بپرم پشت پنجره و بخارشو پاک کنم و ببينم ريز ريز داره از آسمون برف مياد! هر روز برفی روز تولد منه. هر روزی که برف بياد حتی اگه تو صفحه اول شناسنامه ام اون روز برف نباريده باشه! ... هاه! هيجدهم آذر واسه همچين انتظاری يه کم زوده، اما همه ی مشکل سر همين زياده خواهی هاست!

پ.ن: نذر کردم اولين برف که اومد گنجشک کوچکی بشم. تا خونه ی تو بپرم و ... يادت نره دون بپاشی!

+ نوشته شده در ۸:۱٥ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي