۱۳۸٤/٩/٤
هيچ، صفر ِ مضاعف، يا هر چيزی شبيه اين

کز میکنم کنج اتاق و همه ی سیبهای دنیا را کال کال گاز میزنم که یکی پیدا بشه از این بهشت فسیلی بیرونم کنه. و صدا از سنگ حتا بشنوی از اینها نمیشنوی!

 یادم می افته رنگ ها را زود فراموش می کنم، از بس صورتک ها خالص رنگ نمیشن، انگار این زندگی ِ خاکستری و هموار همه چیزو بی رمق می کنه، یا شاید من کوررنگ تر از اونی شدم که این همه زرد و قرمز و نارنجی رو تو بیخیالی این همه آدم گم میکنم. رخوت عجیبیه، حتی لولو سر خرمن ها هم خوابشون برده!

 

 

+ نوشته شده در ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي