۱۳۸٤/۸/۱٩
بی عنوان برای پاييز ِ امروزم

از بارانی که باريد و

بالاترها شکل برف داشت

فهميدم

اين آسمان هرچقدر هم که ببارد

از تلخی هماره ی من کم می آورد.

چيزی نبوده، نيست

شايد هم نباشد هرگز

اما

 بُغضی تا هميشه

اين لامصّب ترين حنجره ی دنيا را

يکريز و پی در پی

می فشارد پاييزها.

نفسم بوی درد ميگيرد،

روی زخمم که ها ميکنم.

پیاپی سکندری می خورم،

از پله ها که بالا می روم.

 

می داني؟

همه ی مُسکّن های دنيا را

برای مادر ِ من ساخته اند

که اعصابش

از گذشته ای که برای همه و هيچ فنا کرد

پس کلّه ای می خورد

و آستر لباسهاش هميشه بوی پروپرانولول می دهد.

و سراسر ِ آرامشش

دريک واژه ی دو بخشی خلاصه می شود:

« پدر »!

 

از کُدئين ها می گريزم

می زنم بيرون که مشتی هوا بخورم

ناغافل، پُشت به پُشت

بی هوا هِی مُشت می خورم و

 و ِل می شوم

 در کوچه هايی که طعم يخچال می دهند و

 غذاهای چند شب مانده.

 تمام يخ های تنهايی را

قالب قالب،

 قورت می دهم يکجا.

 

«بايد از تمام وابستگی ها گريخت»

 احمقانه به خودم نهيب می زنم:

مبارزه کن، بجنگ و تمام شو

تباه شو

قهرمان مبارزات در مقياس ِکوچک و

 آرمانهای ميکروسکوپی

از اين بهتر نمی شود!

 

از دوازده ساله ترين ِ نو بالغ ها

سبکسرتر

فاصله ی فرعی تا اصلی را

ده قدم ده قدم

پشت دود سيگار مرد رهگذر

پرواز می کنم.

کاش اين پياده روی نئونی ِ منجمد

تا ابد بود

تا ابد بود

تا ابد بود.

تا روزی که هيچ اتفاقی طعم ناگواری نمی داد.

تا روزی که روبروی تو ميگفتم:

ميدانی؟

تقصير من نبود که آن روز

در هياهوی پوچ آن همه اتفاق گُم شدی

پيش از آنکه سهم ِ من شوی

تمام شدم

می دانی؟

تمام شدم!

 

+ نوشته شده در ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي