۱۳۸٤/٧/۳٠
 

همسایه ی روبروی من یه درخت خرمالوی چندین ساله ست که همه ی قاب پنجره مو می پوشونه. تنوع زندگیش، خیلی که بخوای بهش ارفاغ کنی محدود به چارفصله. بهار و تابستون چیزی ازش نمیمونه جز همون برگای دودزده که رنگشون بین سبز و سیاه و خاکستری معلّق مونده. پاییز که میرسه تازه جون میگیره، خرمالوها یواش یواش از سبز به نارنجی تیره، کوچ میکنن. گنجشکا حمله میکنن. همین که خرمالوها به پختگی پاییز میرسن و گنجشکا دخلشونو میارن، خورد خورد، لُخت میشه. درختو میگم. زمستون همه ش دوست دارم برف بیاد که کراهتِ این اندامواره ی لُختِ بی رمقو یه جوری بپوشونه. بماند که پارسال چندتا خرمالو گذاشتیم روش بمونه، که انگار نارنجی گولّه گولّه که از قهوه ای ِ خط خطی آویزونه و روش هم لکّ سفیدی برف نشسته، یه جورای خیلی خوبی قشنگه! ...همسایه ی روبروی من یه درخت خرمالو ی چندین ساله ست که تصویرش مدتهاست به تنهایی قاب پنجره م وصله شده. همونطور که من به این اتاق! گاهی فکر میکنم: من حوّایی ام که به جای سیب، خرمالو بیشتر وسوسه ش میکنه! چه می شود کرد، قناعت پاییزیه یا یک خواسته ی بی پایان که هیچ چیز به پایان نمیبردش ؛ سیب، خرمالو، انار،شاهتوت، ...؟! نمیدونم!... همسایه ی روبروی من یه درخت خرمالوی چندین ساله ست که همه ی قشنگیشو تو جیب پاییز قایم کرده. همین پاییز ی که گهگاه دلگیر به نظر میرسه قربان!

 

پ.ن1: پاییز از اون فصلاس که باید تو باد و بارون و عطر خاک، تجربه ش کنی. اینو همسایه ی روبروی من خوب می فهمه!

پ.ن2: دو نقطه دی به ریش هرکی که فک میکنه خرمالو توانایی وسوسه کردن هیچ حوّایی رو نداره! طعم گس خرمالو منو یاد تجربه های بکر نوزده سالگی یکنفر میندازه. بگذریم!

 

 

+ نوشته شده در ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي