۱۳۸٤/٧/٢۱
« نان و پنیر و هق هق»

 بیهوده مویه می کنید بانو!

من الفبای مویه های مکرّرتان را حفظ ام

از بیخ و بن

از وقتی اندرونی را هق هق ناگزیرتان پُر کرد

و فرداش که سینه ریز حقیری گریبانتان را پوشاند

دوره دوره ی حل المسائل است بانو!

به حمدلله چارقدتان تمام زخمها را می پوشاند

بیهوده مویه می کنید

این تمدن مابه التفاوتی بر داد و ستدِ دیروز و امروز نپرداخته

هنوز به یُمن ِ تموّل، شیخ مُتعه می سازد

و مُتعه نسل!


این استحاله نیست بانو، تنها ظاهرش عوض شده

این بدیع الشمایل ها که در کوچه ها می لولند، هیچ چیز تازه ای نیستند

یکی شبیه من، یکی شبیه تو، و یکی شبیه هزاران هزار دیگر

آه مویه مکن بانو، دستم را بگیر

که پشتم از پشتوانه ی تاریخی چنان خمیده

که استخوانهایم ابجد صرف می کنند

و صدایم لابلای ارسی های پوسیده گم می شود

و این همه باکره ی بی عفّت انگار از صبح تا شب

کوچه باغهای تاریخیم را لگد مال می کنند

 

نطفه ی ابتهاج مدتهاست در من مایه کوبی شده

و زخمی چرک مادام الحیات روح مرا می کاود

این قاپوچی ها چه می خواهند باز؟

این قانون گذارانِ قاطع الطریق

که به لطف اجتهاد از همه چیز، همه چیز استخراج می کنند؟

کلام خدا را به قانون و قانون را به هیچ تبدیل می کنند

نصف قانون بودن که نه، این هیچ انگاری مثل خوره روحم را می خورد

مکتبی که بوی صنّار و سی شاهی همه ی صرف و نحوش را عقیم می کند

از محصل مملوّ می شود

شیخ ملّا می شود

و شبانه روز پاسخ استفتاء می دهد

 

صدقه سر اجتهاد ماده واحده صادر می کنند

و من خُمس و ذکات ماتَرکشان می شوم بر قانون

که به ازای تائید بکارت، گواهی سلامت

بر قومی صادر می کنند

که قرنهاست سری که درد نمی کند را دستمال بسته؛ محکم

آنقدر که از بیخ و بُن درد بگیرد!

 

حالا لابد همه چیز قطعاً به نفع من است!

چقد خیرخواه ِ احمق داریم بانو

حل المسائل ِ من کجاست ؟

چنان نطفه ای در زهدانم شکل گرفته

که هیچ قابله ای یارای سقطِ – جنین ِ – افلیجم را ندارد

تنم درد می کند، ذهنم زخم برداشته؛ عفونی

من از حوضخانه و اندرونی و کاشی های آبی متنفرم

از دیوارهای لندنی

و از ترمه های زری دوز متنفرم

با این همه تجدّد، تنم هنوز بوی نا می دهد

 

مویه مکن بانو

اینجا تهران است

جایی در حاشیه ی تجدّد

لخته خونی که از هماغوشی دیروز و امروز

بر گهواره ی تمدن به جا مانده

و فرزندانی که از زفافِ نیمه کاره سر انداخته

 یومیّه مشق تجدّد می کنند

بر ویرانه های دیروز می نشینند و

بذرالبنگ می کارند

و سوژه ی شعر ِ امروز زاده می شود:

روسپی، هرجایی، افیونی

و لکاته ها صبح تا شب می سابند، می سابند، می سابند

و فلک زده ها شب تا صبح کار می کنند

و نَقل ِ فَعلگی جنسیشان

فکاهی بزم ِ متقاضیان ِ بی ناموس!
اینجا تهران است بانو

و تفاله های تمدن همه جا را گرفته اند

دوستم انگار راست می گفت بانو :

 « آدم وقتی بی شرف شد همه چیز ممکن می شود»

 

اینجا تهران است بانو:

روشنفکری : «پاکتی 400 چوق»

هنوز عصرها دستِ نگاهم را می گیرم و می برم هواخوری

پشت صندلی ِ کافه های منورالفکرهای انالحق گُم می شوم

روسپی ها شعرم را رج می زنند

و رجّاله ها، خواجه ها، بچه بازها

هریک به فراخور روی واژه ای می نشینند

و شعرم از دیروز  عقیم تر می شود

ابتر می شود

وانتظار زایش رخت می بندد

اینجا چیزی به من نداده

حل المسائل من کجاست: دیوان شاعره ای سی و خرده ای ساله

که از کتابخانه کش رفتم؟

 

میخواهم رابعه ی قرن هفتم شوم باز

اینجا چیزی به من نداده بانو

فقط گاهی لابلای اوراق دیوان شاعره ی سی و خرده ای ساله گُم شدم

حل شدم

 

من از اوراق مکتوبات پوسیده دردناکترم

دست بزنی خُرد می شوم

نطفه ی زمین ام از همیشه عقیم تر است

با این همه از همیشه آبستن ترم

یکی نیست بگوید اخته کنید این همه متقاضی ازاله بکارت را

و اینها هنوز سر ِ درد ناگرفته را دستمال که نمی بندند،

 دستمالی میکنند بانو!

 

من از جذر و مدّ بی دلیل این تکرار خسته ترم بانو

از قانونی که جابجایی اِعراب همه چیز را بهم می ریزد

و هنوز شجره نامه ها به خطِ شکسته نستعلیق

تعریفِ حقّ و نا حق میکنند

دریغا روزگار ِ بی مروّت

در این زمانه ی حق و  حقوق ِ متراکم

چقدر زخم به عفونت نشسته دارم!

حل المسائل من کجاست بانو؟

« نان و پنیر و هق هق» ام را بدهید تا جایی گورم را گم کنم!

 

+ نوشته شده در ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي