۱۳۸٤/٧/۱٥
در کوچه باد می آيد ...

در کوچه باد می آید. در اتاق باد می آید و همراه اش بوی چندش آور رُب پختن همسایه. و صدای رعب آور تیرآهنهایی که هر روز به هم می خورند و کامیونهایی که خالی میشوند و ساختمانهای نیمه سازی که هیچگاه تمام نمی شوند... در کوچه باد می آید. و کوچه پر میشود از صدای ساز نوازنده های دوره گردی که تنهایی ِ غریب و فقر ِ بی انتهاشان لابلای ترانه های قدیمی گم میشود، سلطان قلبها میشود، شُد خزان گلشن آشنایی میشود و من دلگیر میشوم!

در کوچه باد می آید و باغچه دلگیر می شود. گنجشکها تمام خرمالوها را کال کال تصرف کرده اند و آسمان حیاط میزبان گنجشکهای حریص است؛ حریص ِ دانه های برنج ِ از دیروز مانده، حریص ِ خرمالوهای کال، حریص ِ ته مانده ی همه چیز و صدایشان در هیاهوی مُمتد شهر گم می شود.

در کوچه باد می آید و رخت های همیشه مسکوتِ شسته شده، روی بند تاب میخورند، خشک می شوند و من حوصله ی رام کردن و پایین آوردنشان را ندارم!

در کوچه باد می آید و دلتنگی همه جا تکثیر میشود؛ روی تخت، کنار پنجره، روی بغض مادر که برای همه چیز آماده ی شکستن است، لابلای نوشته های روزمره ...

در کوچه باد می آید و دلتنگی همه جا تکثیر میشود.

در کوچه باد می آید و من به هزار فاصله از همه دور میشوم و ناخنهای یکی در میان شکسته ام را کوتاه میکنم. بی حوصله آرزو میکنم کاش انگشتهام به هزار، ده هزار، بی نهایت تکرار می شد و این ناخنگیر ِ کُند تا همیشه کار میکرد و این امروز همراه ناخنها کوتاه و کوتاهتر میشد!

در کوچه باد می آيد و دلتنگی همه جا تکثير ميشود.

چقدر فصلتان دلگیر است قربان!

 

+ نوشته شده در ٥:٢٦ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي