۱۳۸٤/٦/٢٦
 

کنار رودخونه نشستيم و اين اصفهان هميشه ی منه،

من سنگ تختی که زير پاش افتاده رو برميدارم افقی پرتاب ميکنم رو آب، سه بار رو آب میپره و بعد فرو ميره.

ميگه خسته م. بهش ميگم بی خيال، تو که کم نمی آوردی.

مث بی نهايت عجيبی که تو چشماش قايم کرده آرومه . بهش ميگم تو تنها خواهرزاده دنيايی که خاله ش فکر ميکنه جزء مايملکشه، می خنده !

موبايل زنگ ميخوره. مامانمه، ميگه فردا عملش ميکنن. من اينجا لنگ يه اتفاق ساده ام، اونقدر الکی گير افتادم که خودم هم تو بُهتش موندم. اون اونجا رو تخت جراحی تو اتاق عمله و من اينجا مشغول ...

بهش ميگم اگه عزيز رو نداشتم ميمردم. ميگه: من هم ...

و تازه می فهمم آدم اونقدری هم که فکر ميکنه تو دنيا تنها نيست! 

+ نوشته شده در ۸:٢٧ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي