۱۳۸٤/٥/۳۱
ديوارها از هر سو ...

این بیهودگی های مکرر. این آشپزخانه ی سوت و کور . این اتاق ِ پر از همیشه. این اتصال کم سرعت. این پنجره ی مشرف به دیوارهای طولانی بی آگهی، بی شعار، بی فحش. این آسمان 24 ضلعی . این کوچه ی همیشه بی اتفاق. این آدمهای انباشته از حرفهای بیهوده. این واژه های زندانی. این کتابهای همیشه منتظر. این لامپ دویست واتِ بی جذبه، دریغ از حتی یک پشه! این رابطه های بی رمق... این کسالت مضاعف...این کسالت مضاعف ، این...

کانونی که رنگ قفس میگیرد. این همه هنوز ِ انباشته از کسالت را تاب نمی آورم ، میدانم! رنج ِ مزخرف از آنها که تنهاییت را از سر حماقت برنمی تابند. این اطراف کسی با اندیشه آشتی نمیکند، هرگز!

پ.ن: من خوبم، تو خوبی، همه خوب اند، سعی کن این صرف مهوع رو باور کنی! شاید قرار بود گوسفند باشم، نمیدانم، انگار خدا هم گاهی اشتباه میکند!  

 

+ نوشته شده در ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي