۱۳۸٤/٥/٤
 

شعاع تابش ۷۰ درجه ی آفتابِ تابستان، امتداد صاف و شيبدار خيابان وليعصر، هوای تنبل و گرم ،... بی هدف، بی انتظار، بی منتظر... اين روزها دلم فقط اون مانتوی گشاد و خنک رو ميخواد، حتی اگه شبيه کيسه باشه، بی خيالِ اين همه حادثه ی عمودی و تيز که مث رگبار فرو ميباره، بی خيالِ اينکه ليلی اونجا، تو اون آکواريوم مُرد و رفت،بی خيال، دست بطری آب معدنيمو میگيرم و چشم تو چشم ِ موزائيک پياده رو ميندازم و ادامه ميدم؛ عرق ريز، خسته، بی هدف.

پ.ن: گرمای مرداد همه چيز رو بخار می کنه، حتی اون تيکه از خاطرات، که منو به يکی از بهترينهام وصل ميکرد. آهاااای! با شماهام! کسی واکسن ضدّ ِ بی خيالی سراغ نداره؟!

پ.ن پريم: جونِ هرکی که دوس دارين، تو خالی ترين و بيخودترين لحظه ها به کسی قول نقاشی کشيدن و هديه دادن، ندين! دين دين!

+ نوشته شده در ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي