۱۳۸٤/٤/٢٥
تعطيلات ...

برميگشتيم. پرده رو زدم کنار،  به خط احمقانه ی دور چشمام تو شيشه نگاه کردم؛ گاهی ميشه با چشم، درسته يه نفر رو قورت داد! ... از پيچ سوم که گذشتيم به بابام گفتم: من می ترسم، پرسيد: چرا؟ و من هيچ جوابی نداشتم، نتونستم بهش بگم اون سنگِ حفاری شده رو که گذاشتم تو کمدِ خالی از يادگاری، يه روز کار دستم خواهد داد و سرم رو خواهد شکست، نتونستم! ... پيچ بعدی رو که رد کرديم، فکر کردم شايد اين يادگاری ها رو بيشتر نگه دارم، کمی بيشتر، حداقل سعی ميکنم، يا اينکه خودبخود اينطوری ميشه،... پيچ آخرو که رد کرديم همه چی تموم شد و من کمی تا قسمتی کرخت بودم؛ تو آينه ديدم که خوابم برد.

پ.ن: کاش ميتونستم آينه باشم!

+ نوشته شده در ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي