۱۳۸٤/٤/٧
آيند و روند ...

حنيف رو از کلاس هانيبال ميشناختم، کُرد بود، جايی حوالی سقز. کژالِ نامی دوستش بود و پاسپارتوی کارهاش مث موهای کژال، سياهِ پر کلاغی بود. يه جوری بود نگاهش؛ يا ازش فرار ميکردی يا توش می موندی؛ بی درنگ! حنيفو ميگم. ... همون که رو پله ی دم ِ در ِ‌کلاس ديوان می نواخت، همه برای کژال ... 

ديروز سر ِ خيابون طالقانی روبروی در ِ شرقی دانشگاه کژالش رو ديدم، موهاش هنوز سياهِ پرکلاغی بود. گفت ۳ ماهه که رفته کانادا، ياد خودم افتادم که يه زمانی آرزو ميکردم جای کژال باشم! بهش گفتم و تلخ خنديد ... به حنيف قول داده بودم روزی که خودمو پيدا کردم بهش خبر بدم و اونم يه نقاشی بهم بده که به يادش بکوبم به ديوار ... من هنوز خودمو پيدا نکردم اما اون يکی از نقاشيهاشو داده بود به کژال که بهم بده ... بگذريم، مثل حاشيه ی کاراش بی رنگ بود، اما خوش می نواخت!

+ نوشته شده در ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي