۱۳۸٤/۳/۱٦
ليلی با من نيست

دلم برای اون روزها تنگه؛ روزهای بی خيالی و جيمهای سه نقطه و خيابانهای منتهی به هيچ کجا ... روزهای پياده گز کردنها تا خونه ی فخری و ژستهای منورالفکرانه ی هامون اِش که انگار توی قاب عکس هم برايمان مارکس می خوند ! روزهای فاصله های کوتاه خونه ی ما تا خونه ی شما، روزهای فکرهای پابرهنه و عطشهای مداوم که هيچ آبی سيرابشون نمی کرد ... دلم برای تمام روزهای بی هدف و آدمهای بی تبار اون روزها تنگه؛ روزهای رويدادهای لحظه ای،  بی هیچ فکری به انتهای ناديده شون ... ظهرهای تابستون و آب پاشی کردن سگِ پير همسايه که فرتوت شده بود و انگار جايی ميان خودِش و صاحبش و اونها که ترحمش ميکردند رها شده بود... الو؟...الو؟... بو و و ق ... کجايی ليلی؟...هميشه همينه ...صحبت به دلتنگی من و ما و عزلت يک کوچه ی ۱۲متری که می رسه، قطع ميشه، هميشه همين طوره، بايد می دونستم.

...دلم ميگيره، راه می افتم، اما اين دفعه عزلت کوچه و ترس از هجوم خاطراتِش، همه ی منو پُر نمی کنه، زنگ که ميزنم و قامت فخری که تو چارچوب ميشينه، دلم انگار هُری می ريزه، و همراهش اشک هم. پرت میشم تو دستای چروکيده ی فخری که تازگيها زيادی می لَرزَن...تموم که میشه فخری ميگه:« تو خونواده ی ما انگار قسمت هم موروثيه، جيگرگوشه مون که بزرگ ميشه و می خواد بال بگيره، دستِ برقضا اونقد بال ميگيره که ديگه دستمون بهش نمی رسه، ليلی ِ فريبا هم مث هامونِ من...» اسم بال و پر که مياد عصبيم ميکنه.يعنی چی؟ جيگرت تکه تکه از حلقموت بياد بالا که بال بگيری؟! نميشه يه کم بی دردتر بال بگيری؟!...فخری ديگه گريه هم نميکنه، نشسته اون گوشه و ميگه: «منم رفتنی ام» ... آره اونم رفتنيه، تازگيها زيادی دل ودماغ بيرون رفتن هم ندارد، خودش مونده با دوتا چروک گوشه چشماش که مث خراش ميمونه و از وقتی شماها رفتين عميق تر شده. باد بدجوری چادر هفتادسالگيشو تکون ميده... يادته ميگفتی دوس داری مث اون هفتادساله بشی؟!

... آره، اونم رفتنيه، تو هم رفتنی ای! يه روز، ديگه باد چادر فخری رو تکون نميده و وقتی همه ی کبدت تيکه تيکه شد و زد بيرون، تو هم ديگه کامل بال و پر ميگيری و ديگه دستمون حتی به صدای پشت گوشی تلفن ات هم نميرسه!... اون وقت من ميمونم و يه کرور روز کِشدار و شبِ تنهای تابستون و يه شماره گير تلفن و يه کوچه ی۱۲ متری و يه زنگِ در که دل دلِ فشار دادن و ندادنش ديوونه م ميکنه! ... ياد اون شب آخر افتادم که داشتی ميرفتی آلاسکا، بابات، که طفلی هنوز هم همونقد شاعره، با صدای اشکی ِ لرزونش ميگفت: « بمون ناز آفرين ليلي» ...

پ.ن: ساعت ۳:۴۵ دقيقه ی يک روز ِ خالی ِخرداد ميشه به يکی خبر داد که يکی از بهترينهاش، اون سر دنيا به زودی ميميره!

+ نوشته شده در ٤:٥۳ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي