۱۳۸٤/٢/٦
رقصی چنين ميانه ی ميدانم آرزوست...

از خدا يه پَر خواسته بودم که؛ فوتش کنم و حرکت نَرمِشو تو هوا نگاه کنم، خدا پيش دستی کرد و يک جُفت بالِ پرواز بهم داد...جذبه ای ناگهانی و بی زوال، ...و غليظ ؛ غلظتی نفوذناپذير...پرواز تا افقی نامسدود...در امتداد انحنای موجدار و تَبدار ِ رود!

... انگار همه ی عالم در حس ِ بی خبريِ همين پرواز، نهفته است!

+ نوشته شده در ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي