۱۳۸٢/٤/٢٩
 

یاد روزی افتادم که دوتایی سوار دوچرخه هامون شدیم و با امید جهانگرد شدن زدیم به خیابون! و کلی هم فکر میکردیم آخر هیجانه!که وقتی رسیدیم به پل سیدخندان هر دو زدیم زیر گریه و اگه اون سرباز بیچاره به پستمون نمی خورد الان نه من اینجا بودم و نه اون ، اون سر دنیا بود!

یاد اون روزی افتادم که یواشکی ته سیگار بابابزرگشو برداشتیم و هی فوت میکردیم بهش و هی منتظر بودیم از دهن و دماغمون دود بیاد بیرون!که وقتی مامانم فهمید یه کتک مفصل نثارمون کرد.

یاد روزی افتادم که با هم زدیم به کیف لوازم آرایش مامان من و خلاصه چشم هیچ کس روز بد نبینه

.......یاد همه چی افتادم و حتی یاد اینکه الان از من فرسنگها فاصله داره و دیگه فقط همین تلفنها ست که گهگاه باعث میشه یاد اون روزا بیفتیمو بعد از تمام اون خنده ها یه کمی هم آبغوره می گیریم و بعد هم خلاص.

+ نوشته شده در ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي