۱۳٩٠/۸/٢٦
رابرت یاگر

تفنگ را از دست مرد درآورید. عکس می شود یکی از همین تصویرهای بی‌شمار محبت پدری و عشق مادری و عشق به بچه های ناز نازی، که شرحه شرحه هم کم ندارند. بعضی عکاس ها باید باشند تا عکس بگیرند تا آدم بداند گانگستر ِلاتین ِ مستقر در لوس‌ آنجلس هم که باشی، یک روز پدر می‌شوی. بعد ممکن است یک روز بنشینی جلوی پنجره، آن کلت کالیبر بالا را بگیری دستت و بچه مشق آدمکشی کند از همان ابتدا. قصه‌ی پسرک فقیری که از کوچه پس کوچه‌های خشونت به قلل مرتفع افتخار رسید رو بریزید دور. واقعین را استثناها نمی سازند.

 

یک خط افقی بکشید وسط کادر، تقریبا می‌شود تصویر بچه‌ای که رو به عروسک هاش خوابیده. باز هم همان ادا اطوار بازی مکش مرگ مای عشق به کودک و فلان. اما امان از وقتی که خط را نکشید، بعد آدم بیاید پایین‌تر توی کادر، چشم بگرداند توی عکس، شیشه شیر بچه و اسکناس‌ها و کلت‌ها و فشنگ و قرص‌های ولو روی تخت را ببیند. چیدمان هم در کار نیست. هرچه هست همین واقعیت لخت و نیش‌دار است و میراث خشونت.

رابرت یاگر(Robert Yager) اصالتا انگلیسی است و بزرگ شده‌ی لندن است. اما عکاس دوربین به دست خیابان‌ها و آدم‌هاست. برای خیلی مجلات معروف هم عکاسی کرده.چند سالی را بین بزهکارهای لاتین توی مکزیک و لوس آنجلس گذرانده و حاصل همین مجموعه‌ی گنگ است. بیشتر خواستید بدانید لینک های زیر هست. اگر باز هم بیشتر خواستید، انگشت رنجه فرموده چرخی توی گوگل بزنید.

به اضافه یک: بیوگرافی

به اضافه دو: Gangs selection

+ نوشته شده در ٩:٠۸ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳٩٠/۸/٢۳
و اما حشمتیه

 

حشمتیه آبرودار است. روی سر و تن و بدنش حجاب دارد هرچند نازک. کوچک اما دلباز است طاق و نیم طاق دارد و کف حیاطش پوشیده شده از آجرهای خشتی بیست در بیست که جا به جاش گیاه کوچکی سر بر آورده. زمستان و تابستان دارد و سرد و گرم روزگار چشیده و یاد گرفته بعد سال‌ها و سنگینی برف‌ها و لرزش بادها چطور هنوز سرپا بایستد. برکت اگر از همه‌جا رفته، حتا از آدم‌ها، از این‌جا هنوز نرفته. آدم‌هاش دل دارند این هوا – دو دست را تا منتها الیه طرفین باز کردم – که همه‌چیز تویش جا بشود؛ آدم و گربه و خانه و همسایه و دوست و حتا دشمن. حشمتیه بوی امروز ِ کمی قدیمی‌تر می‌دهد. آدم‌هاش مال ماندن‌اند، مال ریشه کردن و رفاقت آنطور که میم می‌گوید. نیامده‌اند که بروند، آمده‌اند که بمانند، ریشه کنند، هوا اگر موافق بود گل هم بدهند. حشمتیه تاب تحمل هرچه را دارد، حتا تراوشات ذهنی منورالفکری، می‌شود کسی بیاید تکیه بدهد به دیوار، پایش را دراز کند پشت هم چس بنالد، به قاعده‌ی همین روزها، کسی دم نزند، فقط آدم‌ها دست بشوند ستون کنند پشت طرف، خالی نشود یک‌وقت فرو بریزد از تنهایی بی‌کسی بی درکجایی. جا دارد کسی کنج بنشیند دلی دلی فضاپیما سوار بشود توی اوهام خودش شعر نو بنویسد بی‌قاعده، همه هم دوست داشته باشند. حشمتیه مسافر دارد، آدم راه دور دارد، همانقدر که وقت آمدن چشم تری چاووشی بخواند گیرم که شیش و هشت باشد و شهره بخواند: "مسافرم میاد شهرو خبر کن". تنهایی دارد تمام‌قد، اما سایه نمی کند روزهایت را فرو بریزد بس که آدم هاش چراغ‌اند، تو بگو خود آفتاب.

حشمتیه تازه نطفه بسته اما بلوغ ذاتی دارد، کلاف توپی کاموایی‌ست که دارد خرده خرده بافته می‌شود. یکی از زیر می‌اندازد یکی از رو. باقی همه ماییم، تار و پود. بماند و شکافته نشود.

+ نوشته شده در ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳٩٠/۸/۱٤
 


عکس‌ها و نوشته‌ها و نامه های گذشته را مرور می‌کنم. انگیزه‌های حقیر آدم‌ها برای من هیچ‌وقت مهم نبوده، قربانی شکل اندامم نبوده‌ام. من شعور روابطم را دوست داشته‌ام. آن‌طور ریشه‌کردن در ناشناخته های تازه. حالا، ریشه‌هایم را از همه‌چیز کنده‌ و با خود آورده‌ام. اما کنار مانده‌اند، در کنج مانده‌اند، در سایه و حاشیه‌اند. کرم های کوچک مجسمی شده‌اند دارند لایه لایه همدیگر را می‌جوند، می‌خورند.

حالا عاری از اندوه، عاری از سعادت مبتذل، سرشار از انگیزه‌های کوچک روزمره‌، احساس می‌کنم بالغ شده‌ام و سخت مغرورم.
فراسوی این روزها، به نظر می‌رسد زندگی از نوعی غنا برخوردار است. ربطی به انگیزه‌های حقیر ما ندارد، دنیا راه خودش را می‌رود؛‌آن سیالیت بطئی. دورنمای من همین است؛ وفاداری به خودم و اینکه بتوانم منِ عاری از حقارت را را بیش از پیش دوست داشته باشم.

+ نوشته شده در ۳:٥٦ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳٩٠/۸/۱
گ مثل گیاه

مریض شده. نمی‌دونم چشه. حتا اسمش هم نمی‌دونم که برم توی گوگل دنبال دوا درمونش بگردم.

غمگینم.

+ نوشته شده در ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي