۱۳٩٠/٧/۱۳
*Requiem for a Dream

شاید در نگاه اول، آثار هنرمندانی نظیر توپور و پولانسکی چندان امیدبخش به نظر نرسند، اما چه بسا نکته در همین‌جا باشد؛ صداقت مرگبار آن‌ها اجازه نمی‌دهد تا تصویر تعدیل‌شده‌ای را از انسان و جامعه به ما نشان دهند. به قول نیچه، آن‌جا که پای امور معنوی در میان است باید تا حد خشونت شرافتمند بود. آثار آن‌ها، در هر زمینه‌ای که باشند، نمونه‌های درخشانی هستند از کاربرد نیروی نفی در امر شناخت. آن‌ها نه به دنبال جمع کردن پیرو هستند و نه می‌خواهند ما را به سوی پذیرش باور خاصی سوق دهند، نه هیچ راهی را برای رسیدن به هیچ حقیقتی پیش پای ما می‌گذارند و نه می‌گویند راه‌حل مشکلات دنیا در عشق ورزیدن یا رنج کشیدن است، نه علاقه دارند راه و رسم زندگی را به ما بیاموزند و نه می خواهند دنیا را بر اساس ایده‌های ذهنی‌شان تغییر دهند (چون به لحاظ تاریخی خیلی خوب با عواقب هولناک این عمل آشنا هستند، عواقب هولناکی که غالبا هم از شریف‌ترین اهداف ان سرچشمه می‌گیرند)، بلکه پیوسته به ما یادآور می‌شوند که نابسامانی ها و تصادهای دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم، پیش و بیش از آن که به نهادها و ساختارهای سیاسی یا اجتماعی مربوط باشند، تا مثلا با انتقال مالکیت ابزار تولید، پیوستن به فلان حزب اصلاح‌طلب، فدا کردن خود برای حفظ چیزی بزرگ‌تر و یا دست زدن به اعمال انقلابی ( که همگی حاصل اولویت دادن به نوع خاصی از اصول اخلاقی بر تجربه و واقعیت هستند و در نهایت هم حاصلی جز برپا کردن یک کاخ بلورین دیگر ندارند) حل شوند، ریشه در وضعیت انسانی خود ما دارند. یعنی همان نادانی، ابتذال و پیش پا افتادگی انسان توده‌ای که با تفکر بیگانه است و می‌تواند در حین گوش کردن به شوبرت و تنها برای ارضای حس کنجکاوی شکنجه کند (دوشیزه و مرگ)، برای دست یافتن به خیر برتر دست به هر جنایتی بزند (باشگاه مشت‌زنی)، طی یک رابطه‌ی جنسی به توطئه‌ی کمونیست‌ها برای آلوده کردن مایه‌ی حیاتش پی برده و جنگ جهانی سوم را به راه می‌اندازد (دکتر استرنج‌لاو) و یا خیال می‌کند همسایگانش علیه او توطئه کرده و قصد جانش را دارند. ...

هنر آن‌ها یافتن پاسخ‌های روشن و نامتناقض و یا راه‌حل های کلی برای خروج از تضادهای زندگی مدرن نیست، آن‌ها می‌دانند که هر پاسخ و راه‌حلی که به آن قطعیت داده شود و بدتر از آن، صورت اجتماعی به خود بگیرد، به طور اجتناب ناپدیری صاحب تشکیلات می‌شود، جنبه های سیاسی و اقتصادی پیدا می‌کند و در دراز مدت به شکلِ هولناک‌ترِ تمام آن چیزهایی بدل می‌شود که از ابتدا برای رفع‌شان به وجود آمده بود.

بخشی از یادداشت کورش سلیم‌زاده از رمان "مستاجر" نوشته‌ی رولان توپور - نشر چشمه. 

 

 * عنوان تزیینی است.

 

 

+ نوشته شده در ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳٩٠/٧/۱٠
 

تو زندگی بعدیم لوکوموتیوران می‌شم.

+ نوشته شده در ٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳٩٠/٧/۳
در سنگر تلاش

 

دم دمای ساعت یازدهِ روز اول مهر 1365 هجری خورشیدی، در حالی که توی دست عرق کرده‌م یک قبض خشکشویی رو فشار می‌دادم راه افتادم سمت خشکشویی سر کوچه‌ی دویست و شیش بغل سوپر سیف. بعد از دادن قبض به آقای اتوشویی به هیبت روپوشی که مامان واسه‌ی کلاس اول من تهیه کرده  بود نگاه می‌کردم. یه مانتوی قهوه ای ترگال با دکمه هایی که به سبک روپوش دکترای اون وقتا از بغل گردن ردیف می شد می‌اومد پایین. اون وقتا هنوز لباس فرم یکدست واسه مدرسه‌ها باب نشده بود. این بود که هرکی یه دست مانتو شلوار و مقنعه یا روسری (مخصوصن ژرژت زرشکی یا طوسی یا سورمه‌ای) فراخور حال خودش و خونواده‌ش می‌پوشید و راه می‌افتاد دنبال کسب علم و دانش. بماند، من برگشتم خونه، ناهارم رو خوردم، مانتوی دکتری‌مو پوشیدم، مامانم لقمه‌ی  نون پنیر با یه دونه میوه که یادم نیس چی بود رو سُر داد توی کیفم و مقنعه‌مو سرم کرد، کیف چرمی یک قفله‌ی مدرسه موش‌هامو گرفتم دستم و واسه خودم راه افتادم سمت مدرسه (باور بفرمایید کوله‌پشتی اون وقتا هنوز مخصوص کوه‌نوردا بود و به گْرده‌ی دانش‌آموزان راه پیدا نکرده بود). روز اول مهر تنهایی رفتم. اون وقتا واسه ما کلاس اولی‌ها جشن هم نمی‌گرفتن. پشت تریبون مدرسه برامون یه لیست از چیزای ممنوعه مثل جوراب سفید و شلوار لی و ... خوندن. همین. من هیچ‌وقت نتونستم حساسیتای خانواده مو در مورد خودم درک کنم. چرا روز اول مهر تنهایی رفتم مدرسه؟ بعد یک هفته بعدش سر و کله‌ی آقا محسن پیدا شد با اون پیکان کرم رنگ و ده دوازده‌تا بچه‌ی دبستانی که توی هم وول می خوردن و مثلا سرویس ایاب ذهاب ما بود؟ سرویس ما کنسانتره‌ی انسانی بود متشکل از بوی چرم کیف و خوراکی های جا مانده از زنگ تفریح که نصفشو باج می‌دادیم به آقا محسن. همان روز اول مدرسه من با نفس چاقِ مثال زدنی‌ای سر صف یک‌ریز و پی در پی چنان حرف زدم که تا آخر کلاس بندی‌ها نفهمیدم مال کدوم کلاسم یا متعلق به کدام "خانوم"ِ خوانده شده توی میکروفن هستم. بنابراین تا آخرین لحظه‌ای که می‌شه به‌ش گفت زنگ تعطیل توی حیاط مدرسه می‌چرخیدم و ول می‌گشتم و کلا کسی کاری به کارم نداشت، حتا مدیر و ناظم و دفتردار مربوطه که پنجره‌ی اتاق‌شون درست رو به حیاط مدرسه بود. واسه خودم با لیوان تاشو هی آب می‌خوردم هی می رفتم توالت مدرسه، یا اینکه دور تیر والیبالی که من نمی‌دونم وسط حیاط مدرسه ابتدایی چی‌کار می‌کرد می‌چرخیدم.  زنگ تفریح‌ها از اومدن بقیه بچه‌ها توی حیاط دلگیر هم شدم حتا. زنگ تعطیل که خورد دیدم همه از کلاس‌ها دراومدن دارن هجوم می‌برن سمت خروجی. من باز با همان کیف یک قفله‌ی مدرسه موش‌ها که توی دستم تاب می‌خورد و مقنعه‌ی کج برگشتم خونه. زنگ درب آدم‌روی خونه رو که زدم جوابی نیومد. بنابراین مستاصل رفتم سمت درب ماشین‌روی خانه و خیلی شیک و با طمانینه در رو به صدا درآوردم. بعد از باز شدن در، تمام اعضای خانواده رو دیدم که با لبخندی به پهنای صورت ایستاده بودن کنار  یک فروند تاب که با زنجیر از سطح آلاچیق حیاط آویزان بود و به من لبخندای نازی می‌زدن. یعنی بیا این جایزه‌ی کلاس اول رفتنته. همان دم زدم زیر گریه که من کلاس ندارم، "خانوم" ندارم. کسی ککش نگزید. فقط بنده رو راهنمایی کردن؛ فردا که رفتی مدرسه برو همون اتاقه که توش ثبت نامت کردیم. اون اسمش "دفتر"ه . مسئله‌تو مطرح کن خودشون راه‌حل رو نشونت می‌دن. این بود که آن عصر خجسته مانتوی دکتری رو از تن به در کردم و تاب سواری مبسوطی کردم و سعی کردم نوک انگشتای پامو بزنم به میله‌های آلاچیق. فردا ظهر با همان هیبت دیروزی رفتم مدرسه و بعد از ول گشتن توی حیاط یک کلاس پنجمی به داد من رسید و من رو برد دفتر و صفت نشونی‌مو داد و بنده رو صاحب کلاس و خانوم کرد.

به اضافه: نقل این ماجرا واسه خاطر خیلی چیزا بود، منتها از همین تریبون از اون کلاس پنجمی بامرام که کودکی رو از بی‌سوادی و ول گشتن توی حیاط مدرسه رهانید و به آغوش گرم علم و دانش و خانوم نوابی هدایت کرد مراتب سپاس و تشکر ویژه را اعلام می‌دارم. اگه زنده‌س ایشالا هرچی می‌خواد به دست بیاره اگه مرده هم نور به قبرش بباره. البته .فکر می‌کنم که زنده باشه.

+ نوشته شده در ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي