۱۳٩٠/٥/٢۸
 

 

اسطوره؟ من هنوز نتونستم با این مفهوم کنار بیام. اگه هم پذیرفتم مربوط به دوره‏اییه که آدما به شق القمر اعتقاد داشتن و فکر می‏کردن واسه حل کردن هزار هزار جور مشکلاتی که خودشون خلقشون کردن باید یه موجودی باشه که از جنس خدایان باشه و طبعا ریخت درست حسابی آدمیزاد هم نداشته باشه؛ نصف تنش اسب باشه یا به جای مو روی سرش مار باشه یا چه می‏دونم حداقل دو تا بالی چیزی داشته باشه. بعد تازه نخبه‏هاشون می‏نشستن صفحه صفحه حماسه و شعر و نمایشنامه و فلان مینوشتن در باب فلان اسطوره (یا اساطیر) که می‏افتاده به جون اون یکی.

حداقل توی مختصاتی که من توش ادعای زنده بودن دارم، اسطوره مفهوم بی مصرفیه. وقتی یه آدم کاملا معمولی مثل من و شما، با کت و شلوار و کراوات می‏تونه ظرف یک روز شصت هفتاد نفر رو به خاطر چیزی که خارجیا اسمشو می‏ذارن بنیادگرایی افراطی، بفرسته اون دنیا. یا اینکه یه متوهم دستار به سر می‏تونه کاری کنه سه هزار نفر توی یه روز توی دوتا آسمونخراش پودر بشن بریزن زمین، دیگه حتی تجزیه تحلیل مفهومی به اسم اسطوره خیلی بی‏معنیه. بله، ما در دنیایی زندگی می‏کنیم که اسطوره‏ها دیگه وجود ندارن یا اگه دارن باید تصمیم بگیرن بیان بین ما. بین ما مردم عادی، با ما معاشرت کنن و سعی کنن توی همین رفت و آمدهای مختصر دنبال راه حل‏های مختصر برای مشکلات بیش از حد بزرگمون بگیرن.

+ نوشته شده در ۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳٩٠/٥/۱۸
 

 

خانه‏ ی جدیدمان را دوست دارم. جان کندیم تا همین آپارتمان نقلی را خریدیم. چیزهای کوچکی دارد برای خوشبختی. مثل خانه‏ ی همه‏ ی آدم‏های دیگر. آدم باید رفتار خانه‏ اش را بشناسد، هرچقدر هم کوچک، باید بداند کجای خانه مال فراغت است و تنهایی، کجایش مال معاشرت. همه ‏جای خانه آدم می ‏تواند بخندد، خوش  باشد، معاشرت کند، اما فقط یک جای خانه برای اندوه آدم جای حسابی دارد.

+ نوشته شده در ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي