۱۳۸٩/۸/۱۱
یک: حمید.

حمید فروشنده است، توی یک بوتیک زنانه تاپ و شلوار جین و صندل و کفش و گاهی هم کیف آب می‌کند به مشتری ها، مشتری‌ها را روانشناسی می‌کند و اگر طرف مایه‌دار باشد یک کم می‌کشد روی قیمت. فروشگاه متعلق به امیرخان صاحاب کارش می‌باشد. امیرخان مغازه را از یک بابایی که شغلش لذت بردن از ثروت کلانش می‌باشد اجاره کرده. امیرخان اصولا از توی فروشگاه کار کردن خوشش نمی‌آید. معمولا دوست دارد برود چین و تایلند و ویتنام و مالزی و اندونزی و ترکیه و گاهی هم کره، پارتی پارتی جنس بخرد از کیف و کفش و بلوز و دامن و شلوار جین و پالتو و و روسری و کمربند و حتا بدلی‌جات بار بزند و بعد از طی مراحلی که حالا بعد از سال‌ها آسان‌تر طی کردن‌شان را یاد گرفته، پخش کند بین کسبه‌ی آشنا. امیرخان گُلِ اجناسش را البته برای فروشگاه خودش می‌گذارد کنار. هربار هم چند تکه کفش و لباس آس می‌آورد برای دخترش گلناز و همسرش ماه‌پاره و دوست دخترش ملیکا. ملیکا دوست دختر امیرخان هروقت می‌آید مغازه، حمید یک شارژ پنج هزار تومنی ایرانسل و یک پلاستیک لباس و خرت و پرت را که امیرخان کنار گذاشته می دهد دستش.

خود حمید می‌گوید شغلش را دوست دارد چون می‌تواند صبح به قدر کافی بخوابد و برای دوست دخترش از لباس‌های مغازه لایی بکشد. حمید ترم سوم دانشگاه انصراف داده و راه افتاده دنبال کاسبی. چون بابایش گفته این رشته‌ای که حمید می‌خوانده به هیچ دردی نمی‌خورد. کشاورزی پیام نور می‌خوانده. بعد که انصراف داده رفته سربازی و بعد از سربازی دوست بابایش او را به امیرخان معرفی کرده. حمید با پدر و مادرش توی یکی از فرعی‌های مجیدیه زندگی می‌کند. یک خواهر دارد که ازدواج کرده و بچه دارد. بچه پنج ساله است و حمید هر ماه که حقوق می‌گیرد بخشی از آن را برای بچه شکلات و مداد رنگی و لیوان گارفیلد و عروسک پوه و اینجور چیزها می‌خرد. بچه‌ی خواهرش وقتی نوزاد بود هروقت می‌آمد بغل حمید یک مایع لزجی شبیه آب پنیر بالا می‌آورد و حمید هم دلش به هم می‌خورد.

حمید هر روز صبح ساعت نه از خواب بیدار می‌شود و بعد از خوردن صبحانه و تماشای تلویزیون می‌رود سرکار. اگر بابایش ماشین نبرده باشد حمید ماشین را می‌برد. ماشین‌شان یک پژو 405 است که حمید داده فنرهاشان را خوابانده‌اند و یک سیستم توپ هم رویش بسته. با حقوق سه ماهش هم رینگ و لاستیک انداخته. بابایش بعد از زدن سرکوفت‌های دیگر به‌ش می‌گوید: "خاک بر سر! پول یه پرایدُ ریختی توی این ماشین" و حمید جواب می‌دهد:" پراید خَزه. واسه همون فک و فامیل خودت خوبه". محرم‌ها هم می‌برد پیش رفیقش و می‌دهد روی شیشه‌ی پشتی با رنگ قرمز چیز میز بنویسد. حمید بیشتر وقت‌ها که مشتری نیست و از بین مردم بیشتر دخترها می‌آیند توی پاساژ چرخ بزنند، می‌رود در مغازه می‌ایستد و با بقه‌ی همکارهاش بلوتوث بازی و از این کارها می‌کنند. مشتری‌ها را ولی خوب راه می‌اندازد. امیرخان هم یکی دوباری به‌ش پیشنهاد داده اگر پول جور کند شریکش می‌کند و راه و چاه یادش می‌دهد.

حمید یک گوشی نوکیا مدل N900 دارد که با حقوق یک ماهش خریده. با حقوق ماه‌های دیگرش هم بیشتر لباس مارک‌دار می‌خرد یا اینکه با دوست دخترش می‌رود دربند یا برای خودش و او چیز میز می‌خرد. اسم دوست دخترش الناز است. تازه پیش دانشگاهی را تمام کرده و مثلا دارد برای کنکور درس می‌خواند. روزها معمولا به بهانه‌ی درس خواندن در کتابخانه از خانه می‌زند بیرون و بعد از چرخ زدن توی پاسا‌ژهای دیگر می‌رود پاساژ حمید اینها و یک سری به حمید می‌زند. وقتی امیرخان ایران نباشد حمید وقت ناهار مغازه را می‌بندد و با الناز می‌رود بیرون. معمولن می‌روند یک جایی فست فود می‌خورند که پیتزاهای باحالی دارد. بزرگترین فعالیت الناز چرخیدن است. چرخیدن توی پاساژ، چرخیدن با ماشین دوستش توی خیابان، چرخیدن توی مهمانی وقتی دارد می‌رقصد، چرخیدن دور و بر بابایش که حسابدار یک شرکت نیمه‌دولتی است برای دریافت پول تو جیبی ماهانه و کلی چرخیدن‌های دیگر. دو سه ماه یک بار هم لباس‌های جدیدش را می‌پوشد و میک آپ می‌کند و می‌رود آتلیه عکس می‌گیرد. مثل مدل‌ها ژست‌ می‌گیرد و حمید آن عکسش را که برنزه کرده و پیراهن سرخابی به تن روی صندلی نشسته و کمر راست کرده و دارد یک جور نیمرخی به ساق پایش دست می‌کشد را وال پِیپر موبایلش کرده. معمولا سر زیاد آرایش کردن الناز با هم دعوا می‌کنند و الناز هم به حمید می‌گوید:‌" خیلی جوادی! آرایش نه، میک آپ". یک بار که "علی اشرفی" وقتی خانه‌شان به مناسبت سفر مامان و بابایش به کشور خارج خالی بود پارتی داشته، حمید الناز را دیده و بعد از کلی منت کشی و خرج و کادو و از این حرف‌ها توانسته با الناز دوست شود. الناز حمید را خیلی دوست دارد اما بعضی وقت‌ها شماره‌هایی که از پسرهایی که به قول خودش خز نیستند می‌گیرد را هم امتحان می‌کند. یک قراری چیزی توی کافی شاپ یا رستوران می‌گذارد و سعی می‌کند شبیه جنیفر لوپز صک.صی اما شیک به نظر برسد. حمید اگر مچش را بگیرد یک هفته باهاش قهر می‌کند، می‌رود پی دختر بازی و عرق خوری با علی اشرفی، بعد که حسابی الناز منت کشی کند برمی گردد باهاش آشتی می‌کند. یک تاپی چیزی هم از بوتیک برایش کادو می‌برد. حمید معتقد است دخترها باید اول خوشگل باشند دوم خوش هیکل، بعد هرچیز دیگر. با مشتری‌های خوشگل و خوش تیپ هم بیشتر چک و چانه می‌زند. بعضی وقت‌ها هم شماره‌ای، قراری چیزی. یک بار نزدیک بود با یکی از مشتری های بوتیک پایش به ازدواج هم کشیده شود. دختره از این چُسان فسان کرده‌های مایه دار بود. یک دل نه صد دل عاشق حمید شد. شب‌ها با کَمری می‌آمد دنبال حمید و حمید هم وقت خداحافظی با بچه‌های پاساژ، یک جور فاتحانه‌ای در حال قند آب شدن ته دلش می‌رفت سمت ماشین دختره که بچه‌ها هر کدام یک چیزی زیر لبی بارش می‌کردند. بعد که خانواده‌ی دختره فهمیدند مانع رفت و آمدشان شدند و دختره را فرستادند کانادا پیش برادرش درس بخواند. حمید الان معتقد است آی کیوئه دختره در حد جلبک دریایی بوده و نمی‌داند کدام دانشگاه خراب شده‌ای اصلا او را پذیرش می‌کند.

ایده‌آل حمید این است که بعد از خرید یک سوزوکی ویتارا، یک آپارتمان توی شهرک بخرد. یک مغازه توی میلاد نور برای خودش دست و پا کند و نمایندگی یکی از برندهای شاخص را بگیرد. بعد برود الناز را از بابایش بگیرد و یک عروسی توی باغ بگیرد که فک همه پخش زمین بشود از فراوانی اطعمه و اشربه و آتیش بازی و ساسی مانکن را هم بیاورد. الناز هم مانکنی را بی‌خیال بشود و بنشیند توی خانه و هی از این و اون شماره نگیرد. حمید اما می‌داند تا رسیدن به ایده‌آلش قد عمر بابا و جد و پدرجدش وقت لازم است و تازه تا آن موقع هم معلوم نیست بشود یا نه. بنابراین فعلن دارد پول جمع می‌کند تا فصل گرما که برسد با رفقایش برود تور آنتالیا و کنسرت شادمهر و سپیده. شب‌ها که به خانه می‌رود یک ساعت با الناز تلفنی حرف می‌زند و با بوسه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تلفنی الناز می‌خوابد تا فردا صبح و دوباره از اول زندگی.

+ نوشته شده در ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي