۱۳۸٩/٢/٢٦
 

خونه‌ی نو آفتاب داره. تراس هم. می‌شه تو رخوت بعد از ظهرای اردیبهشتی ولو بشی توی تراس و بذاری آفتاب بچسبوندت به زمین و سرتو تو زاویه‌ای بذاری که هم خنکای سایه باشه و هم بشه از لای پارچه‌ای که جهت حجاب انداختی روی نرده، مردم و خیابون رو دید بزنی. یه لیوان آب‌میوه‌ی خنک یا دلستر هم باشه که دیگه عیش‌ت تکمیله. اتوبان نزدیک خونه‌ی ماست. از اینجا یه جوری دیده می‌شه که انگار ماشینا از اون بالا سُر می‌خورن میان پایین. یه پارک هم اون طرف اتوبانه که اخوی محترم و عهد و عیال میان اون‌جا واسه خاطر بازی بچه‌ و احیانن تنفس بهاری. بعد من حال داشته باشم به‌شون می‌پیوندم و نداشته باشم ختم می‌شه به بای بای کردن از توی تراس یا پشت پنجره با جماعت. ایضن ضیافت توت خوران هم این روزها توی پارک برپاست. نشون به اون نشون که همین عصر دیروز در معیت برادر محترم و خانواده از درختای توت همون بوستان آویزون بودیم و دریغ که زودتر از ما توت‌های رسیده رو ورچیده بودن. خلاصه که تراس موهبت عظیمیه. مخصوصن که رو به روی شما ساختمونی نباشه و چشم اندازش کش بیاد تا اون سر خیابون. بعد از انجام آداب تراس نشینی هم که از همون‌جا هیکل مصیبت‌ رو منتقل می‌کنی روی تخت و چرت عصرانه. خلاصه کنم که اردیبهشت امسال بد‌جوری چسب شده. منتها اندوه عمیق بی‌بهانه‌ای هنوز داره همه هیکل‌مو جارو می‌کنه. کسی هم نمی‌دونه چرا، حتا خودم.

+ نوشته شده در ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٩/٢/۸
نبی چاخان- یک.

 

 

 

توی جمع علما نشسته بودیم. میثم تعریف می‌کرد که اون قدیما باباش یه رفیقی داشته تو محل به اسم "نبی چاخان". یه بار داشتن گل کوچیک بازی می‌کردن نبی چاخان داور بوده، گفته من ساعت ندارم و ساعت یکی رو قرض گرفته. پنج دقیقه مونده به ته بازی به یه بهونه‌ای فِلِنگو می‌بنده. بعد پاپی‌ش می‌شن، می‌رن دم خونه‌ش و نبی انکار می‌کنه. دست آخر کت‌شو از تن‌ش در می‌آرن تو جیب میباشو می‌گردن جای ساعت یه نامه پیدا می‌کنن به خط فارسی با این مضمون: " نبی‌جان سلام. آمدیم تشریف نداشتی. اگه اومدی برزیل حتما یه سر به ما بزن. قربانت: پله".

 

+ نوشته شده در ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٩/٢/٥
در باب نتیجه گرا بودن والدین از نوع ایرانی

 یک. چند روز پیش داشتم همین ساسی مانکن رو مثلن وقتی توی سنین دبیرستان بوده تصور می‌کردم. فکر کنین؛ سیل عظیم پند و اندرزها که از جانب یافته‌ی پدر و همسر محترم روانه ی گوش یافته‌ی پسر می‌شده و ساسی همه را بدون پردازش از گوش دیگر بیرون می‌داده. می رفته توی استودیو با بر و بکس خودشون کارشو می‌کرده. بعد لابد یک پسرخاله‌ای چیزی هم مثلن داشته تقریبن هم‌سن و سال، تا می‌آمده با ساسی بگرده بابای پسرخاله پاپِی می‌شده که غلط می‌کنی و "امسال کنکور داری خاک بر سر" و از این حرف‌ها. بعد آقای یافته و همسر چقدر حسودی کرده باشند به خاله و شوهرخاله و اون آقازاده‌ی رعنا‌شان، که چقدر خوب درس می‌خونه و فردا روز چه دختری را برا‌ش لقمه بگیرند و چه و چه و چه. بعد ساسی همین‌جوری توی زیرزمین با رفقاش دیس دیس می‌کرده و پسرخاله هم تحت نظارت ننه بابا بصورت نفس‌گیر تست می‌زده. بعدها پسرخاله مثلن مهندس صنایع دانشگاه آزاد می‌شه. ساسان برای خودش شهرتی به هم می‏زنه. دور و برش رو بچه‌مایه‌دارها می‌گیرن. رقم میلیونی می‌گیره که بره مثلن فلان مهمونی رپ بندری بخونه و ملت باش قر بدن. عطسه می‌کنه خبرش رو دنیا برمی‌داره. توی مهمانی فامیلی بالای مجلس برای‌ش جا باز می‌کنن. بعد خاله و شوهرخاله و سرکوفت به پسرخاله که "خاک بر سرت، چی می شد یه ذره مث ساسان زرنگ بودی؟"

 

دو. بیایید فکر کنیم اواخر دهه‌ی شصت است یا اوایل هفتاد. یک نوجوانی به نام تخیلی "بلا بلا" (bla bla) را در نظر بگیرید که یک نوجوان همسن و سال خودش در فامیل دور دارد به نام "بیل بیلا" ساکن یک شهرستان دور از مرکز، به نام مثلن آبشخور. بلا بلا سیزده چارده ساله‌ست و توی پایتخت زندگی می‌کند و دل‌ش خیلی چیزها می‌خواهد که به تازگی وارد عرصه‌ی عرضه و تقاضا شده‌ن. چون پول کافی نداره و مامان بابا مزیت داشتن آن چیز را درک نمی‌کنند می‌زند به جیب بابا و برای خودش شاه‌وار خرج می‌کند. حتا می‌برد هم‌کلاسی‌های‌ش را سوپری دم مدرسه همه را کیکی و نوشابه مهمان می‌کند. چند باری تکرار می‌شود تا اینکه توی خانه دست‌ش رو می‌شود. بعد از کلی قشقرق و توپ و تشر و تنبیه و فلان، باب نصیحت باز می‌شود. بابای بلا بلا توضیح می‌دهد که یک عمر به صورت خیلی شریف کار کرده و بچه‌هایش لقمه‌ی حرام نخورده‌اند که حالا این‌جور پس بدهند. بلا بلا تنبیه می‌شود و کمی هم به پول تو جیبی‌اش اضافه می‌شود.  کلن دزدی را می‌گذارد کنار، بزرگ می‌شود درس می‌خواند و دانشگاه می‌رود. درس‌ش تمام می‌شود می‌رود سربازی و بعد از سگ‌دوهای فراوان یک شغل کارمندی توی یک شرکت نیمه خصوصی پیدا می‌کند و زن می‌گیرد. اما از آن طرف بشنوید از "بیل بیلا". بیل بیلا تا دبیرستان اوضاع مشابه بلا بلا داره. تا اینکه یک بار بلا بلا به همراه پدر و مادر و خانواده می روند مسافرت خانه‌ی آن فامیل‌شان تا آب و هوا عوض کنند. شلوار راسته‌ی لیوایز و پیراهن آکار‌  ِ بلا بلا با آن کتانی‌های نو چشم بیل بیلا را می‌گیرد. به بابای‌ش می‌گوید و بابای بیل بیلا همان‌جا سر مزرعه با بیل می‌کوبد ماتحت بیل بیلا که دیگه هوس سوسول بازی شهری‌ها را نکند. باری، بیل بیلا بعد از آن دید و بازدیدی که به خانواده‌ی بلا بلا توی تهران پس می‌دهد هوای تهران می‌افتد توی دماغ‌ش و خاطره‌ی تماشای آن همه پژو 405‌های صفر و رنور 21‌هایی که توی شهر ویراژ می‌دادند لحظه‌ای جان و خاطرش را آرام نمی‌گذارد. تا سال دوم دبیرستان یک بار مردود شده بود، اما برای رسیدن به تهران یک راه ندارد و آن هم درس خواندن است. مشدی "بیگ بیل" بابای بیل بیلا هم سنگ تمام می‌گذارد. می‌اید سروقت نماینده‌ی شهرشان توی مجلس و به او یادآوری می‌کند موقع انتخابات چه لطف‌ها که در حق‌ آن کاندیدای محترم نکرده. نماینده‌ی محترم که خاطره‌ی خوش شناسنامه‌های توی گونی که دسته دسته از راه می رسیدند توی ذهن‌‌ش تازه شد، سپرد بورسیه دادند به بیل بیلا توی مرکز آموزشی فلان وزارتخانه. بیل بیلا سه ساله درس خواند و مدرک گرفت. طی زمان اقامت‌ش توی خوابگاه‌شان توی خیابان خورشیدانیه، پای‌ش رو خانه‌ی بلا بلا این‌ها نگذاشت چون از محله‌های مرکز شهر بدش می آمد که دود و گازوئیل بود و مردم‌ش هم فرهنگ نداشتند. بعد هم رفت کارمند همان وزارتخانه شد. نردبان ترقی را با پا گذاشتن روی سر خیلی‌ها بالا رفت و آن "خیلی‌ها" ی طفلکی را هول داد ته چاه ویل. دو سال بعد یک خانه خرید توی فرشته و یک سانتافه برای زن‌ش. خودش هم رانندگی دوست نداشت، صبح‌ها راننده ی اداره می‌آمد دنبال‌ش و عصرها برش می‌گرداند. فقط به بلا بلا گفته بود برای کار دوم می‌تواند عصرها تا نیمه شب راننده‌ی او باشد و ماکسیمای او را براند.

بلا بلا هم همچنان پایبند به تعهدات و اخلاقیات و چه و چه و چه می‌رفت و می‌آمد. باباش همیشه سرکوفت بیل بیلا را به سرش می‌زد "خاک تو سرت، بیل بیلا رو ببین چه زرنگه. چار ساله راه هزار ساله رو رفت. من به عمرم تا حالا مکه نرفتم اون وقت بیل بیلا مشدی بیگ بیل رو با زن‌ش هرسال می‌فرسته مکه و سوریه و کربلا" و از این دست.

 

به اضافه: کل این مطلب می‌تواند کاملن تخیلی باشد اما نتیجه‌گیری طبیعتن منطقی‌ست.

+ نوشته شده در ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي